امروز تولد یکی از دوستانم بود که بیش از ده سال از آشنایی مان می گذرد. ایران با هم دوست بویدم. ترکیه با هم در یک خانه زندگی می کردیم و اینجا چند سالی است که باز هم با هم دوست هستیم. عده ای بارها خواسته اند که رابطه ی ما را به هم بزنند اما موفق نشده اند. دیگر هر دویمان یاد گرفته ایم که اگر هر کس پشت سر هر کداممان چیزی گفت به او بگوییم که لابد دلش خواسته است که این حرف را زده و با این جواب یک تو دهنی به بادمجان دور قاب چیان روزگار بزنیم.
بله تولد امیر بود همان امیری که در یکی از میهمانی های شیراز دستگیر و شلاق خود و خبرهای زیادی درباره ی او در آن زمان منتشر شد و تیتر خبری ها گردید. خیلی از بچه ها آنجا بودند و عمده ی آنها کسانی بودند که از طریق ترکیه به کانادا آمده بودند. با دیدن آنها خوشحال بودم چون به یاد داشتم که چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته اند تا به اینجا برسند و من هم در حد توان هر کمکی که از دستم بر می آمده برایشان انجام داده بودم و اکنون همه ی آنها اینجا هستند جایی که برای رسیدن به آن سال ها منتظر مانده و مشکلات و خطرات زیادی را پشت سر گذاشته بودند.
موفقیت ها راحت به دست نمی آیند. برای رسیدن به آنها باید تلاش کرد و سختی کشید. هیچ چیز به راحتی به دست نمی آید. با بلای گود نشتن و دستور دادن کاری از پیش نمی رود. باید آستین ها را بالا زد.

[...] آرشام پارسی: صفحه ی سیزدهم دفترچه ام لینک به منبع [...]