وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

آیا دوست داشتن تنها یک احساس است؟

آیا دوست داشتن تنها یک احساس است یا چیز دیگری که نمی توانیم آن را تعریف کنیم؟ واقعن چرا نمی شود کلمه های مناسبی پیدا کرد تا عنوان هایی مثل دوست داشتن و یا عشق را با آن تعریف کرد. اکثر تعاریفی که وجود دارد با حقیقتی که در زندگی مان اتفاق می افتند همیشه مطابقت ندارد.

چند سوال دارم که مایل هستم نظرات دوستان را بدانم. می توانید کامنت بگذارید و اگر راحت نیستید می توانید برایم ایمیل بزنید.

1- آیا عاشق شدن باید  پیرو گذر یک دوره ی زمانی مشخص باشد؟

2- آیا عشق و دوستی باید مهار شود و اگر پاسخ مثبت است برای چه هدفی و به چه صورتی باید این کار انجام شود و چنانچه پاسخ منفی است چه سرانجامی خواهد داشت.

3- چطور می شود در رابطه ی دوستانه و گاه عاشقانه خوشحال و خوشحال تر بود؟

Advertisements

13 دیدگاه»

  صفحات خالي wrote @

به نظر من دوست داشتن و عشق يك احساسهائي هستند كه انسان زماني كه در وجود خودش با آنها مواجه مي شه دركشون مي كنه. اما مي شه دربارهء آنها صحبت هم كرد. دربارهء عاشق شدن سمينارهاي مختلفي داده اند و بدن و روح و روان و جسم عاشق را از نظر فيزيولوژي بررسي كرده اند. معمولاً آن حالت عشق و شيدائي كه در ابتدا در اوج قرار داره با مرور زمان به سردي گراييده و به حد تعادل خودش رسيده و به دوست داشتن منجر مي شود و همين احساس است كه تداوم رابطه را امكانپذير مي كند. در عشق و شيدائي به خاطر ترشح هومرون آدرنالين (اگر درست گفته باشم) قوهء عقل از انسان زايل مي شود. به همين دليل است كه مي گن عاشق كور است يا بالاخانه اش را داده اجاره. اما اين مسئله به مرور زمان تغيير مي كند و با كاهش ترشح اين هورمون كم كم نيروي عقل به انسان باز مي گردد. بدين ترتيب اگر معشوقه فرد و تايپ مناسب عاشق باشد از اينجا به بعد ارتباط قوي تر و بادوامتر خواهد شد و اگر برعكس معشوقه فرد مناسب نباشد ارتباط به سردي گراييده و به جدائي منجر خواهد شد.
در مورد مهار شدن عشق و دوستي، ببينيد انسانهاي متعادل و نرمال حد تعادل را رعايت مي كنند. خودخواه نيستند. در يك رابطهء سالم طرفين حد و مرزهاي خود را تعيين كرده و به حد و مرزهاي ديگري احترام مي گذارند. اگر فرد سالم و متعادل باشد خودخواهانه عمل نمي كند و به خواسته هاي معشوق خود احترام مي گذارد. من خودم را مثال مي زنم. من قبلاً از حالت تعادل خودم خيلي دورتر بودم. در روابطم خودخواهانه عمل مي كردم. به مرور زمان وقتي به تعادل خودم كمي نزديكتر شدم، تأكيد مي كنم كه كمي نزديكتر شده ام و هنوز تا رسيدن به تعادلم راه زيادي در پيش رو دارم، وقتي كمي به تعادل خودم نزديكتر شدم، به وضوح متوجه شدم كه الان چقدر عاشق شدنها و دوست داشتنهايم با گذشته فرق كرده. وقتي از يك زن متأهل خوشم آمد خيلي راحت با قضيه كنار آمدم و وقتي مي ديدم اين زن به زندگي و شوهرش علاقه منده خيلي راحت از احساس و خواسته هاي خودم گذشتم و اجازه دادم او در مسير زندگي خودش باقي بمونه و براش آرزوي بهترينها را كردم. اين احساس و رفتار فعلي با رفتارهاي خودخواهانهء گذشتهء من خيلي فرق داشت.
در مورد خوشحال بودن در يك رابطهء عاشقانه و دوستانه بايد بگم كه اصولاً اين اشتباه است كه ما فكر كنيم خوشحالي ما وابسته به يك رابطه يا شخص است. خوشحالي ما تنها وابسته به خود ماست. يعني من اگر انسان متعادلي باشم حتي اگر با يك معتاد هم زندگي كنم بيماري او نبايد موجب گرفتن شادي از من بشود. من يك انسان مستقل هستم كه خودم تعيين مي كنم شاد باشم يا نه. و اينكه حالا در يك رابطه چطور خوب پيش برويم كه لحظات شادي را در پيش رو داشته باشيم باز به همان تعادل رواني بر مي گردد. اينكه خودخواه نباشيم. حد و مرزهاي خود را تعيين كرده و به حد و مرزهاي ديگري و سلايق او احترام بگذاريم. طرف مقابل را كنترل نكنيم. مسئوليتهاي او را ما به عهده نگيريم. بفهميم كه در كجا بايد كوتاه بيائيم و در كجا تسليم خواسته هاي نامعقول طرف نشويم. در مورد چگونگي گذراندن لحظاتمان با هم به گفتگو بنشينيم. من توي وبلاگم نوشته ام و اينجا هم تكرار مي كنم، شركت كردن در جلسات خانواده هاي معتادين و چنانچه مصرف كنده هستيم شركت در جلسات خود معتادين به رشد و ارتقاء شخصيت ما، نزديك شدن به حالت تعادل و برقراري ارتباطات پايدار و داشتن يك زندگي شاد خيلي كمك مي كند. من اينجا نمي تونم بگم كه تأثير اين جلسات و قدمهاي دوازده گانه بر زندگي افراد چگونه است. اما بهتر است بدانيد كه زندگي فرد را زير و رو مي كند. من هنوز تازه قدم دوم هستم، اما واقعا و اساساً تغيير كرده ام در حاليكه تازه شش ماه است كه وارد اين جلسات شده ام و هنوز در ابتداي راه هستم.

  حامد wrote @

به نظر من عشق از یک نفر به یک نفر دیگه متفاوت هست نمیشه اسم خاص و یا حالتی خاص رو برای اون در نظر گرفت.اگر عشق تعریف و حد و مرز مشخصی میداشت خیلی بد میشد همین بی حد و مرز بودن،اون رو شیرین میکنه.هیچ دوره و زمان و مکانی برای عشق نیست،در هر جا و هر سنی میشه عاشق شد و عاشق موند.منظورتون رو از وسال دوم خوب نفهمیدم.در مورد سوال سوم هم بگم:همینکه دو طرف به هم اعتماد داشته باشن و پشت به پشت هم زده و در مقابل مشکلاتی که پیش خواهد آمد از همدیگه پشتیبانی بکنن حسی خوب به آدم دست خواهد داد که وصف نشدنی هست.

  behrad wrote @

سلام آرشام جان
جواب سوال اولت مثبت است
از نظر من عشق در اثر شناخت به وجود می آید نه نگاه. من آن که می گویند با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق شد را اصلا قبول ندارم. اون حالت چیز دیگری است که با عشق اشتباه می شود.
در جواب سوال دومت باید بگویم حد عشق و دوستی باید آن جایی باشد که به طرف مقابل صدمه نزند. وقتی احساس کردیم ممکن است به آن طرف لطمه بخورد باید عشق یا دوستیمان را مهار کنیم. والا من هیچ محدودیت دیگری برایش متصور نیستم.
جواب سوال سومت را نمی شود در چند جمله بیان کرد به علاوه ی این که فکر نکنم که کسی باشد که یک جواب جامع برای این سوال داشته باشد. اگر بخواهم به یک مورد اشاره کنم باید بگویم که عقیده دارم اگر سعی کنیم سطح توقعاتمان را در یک سطح حداقلی قرار دهیم به خوشحالی ما کمک بسیار خواهد کرد.

  امید wrote @

آرشام گرامی در مورد عشق نگو که دلم از اون خونه و الان هم دوباره عاشق شده ام. از 12 سالم که بود طعم عاشق شدن رو احساس کردم و بسیار زجر کشیدم. عشقم هم چون همواره به سوی جنس موافق بود، از عنوان کردن اون با خانواده هراس داشتم و در خود می سوختم. طرف مقابلم هم همیشه می گفت که برو بابا مگه من دخترم و من در پاسخ می گفتم اگه دختر بودی که من عاشقت نمی شدم و آنگاه بود که می گفتند من مریض هستم؛ ولی آیا واقعا مریض بودم؟ من که اینطور فکر نمی کردم. حتی واسه عشقم هم شعر می نوشتم ، گریه می کردم ،یک بار در 19 سالگی دست به خودکشی هم زدم و مادرم بیش از همه زجر کشید ولی معشوقه ام پس از بهبودیم تازه مسخره ام کرد. جالب تر از همه اینکه هر وقت دلبسته می شدم بیشتر احساسم یک رابطه عشقی بود تا جنسی. الان هم از همین جا بگم که شایان خیلی دوستت دارم ولی حیف که گفتی به اینتر نت علاقه نداری و نمی تونی این سخنان منو ببینی. دلم واسه طعم لبات تنگ شده و برای دیدن دوباره ات دارم ثانیه شماری می کنم. نمی دونم چی از این عشق تازه نصیبم می شه ولی دیگه تو شکست عشقی فکر می کنم پوست کلفت شدم. شایان با من بمان. کاش این بار شبهام با اشک ریختن به صبح نرسه….کاش ش ش ش

  hamlet wrote @

سلام
اول-منظورتون از دوره زمانی.. عاشقی و بعد فراموشی ه اگه… بسته به شخصیت فرد داره. هر کسی به روش و سبک خودش.. فقط خودش.. عاشق میشه. اگه از معشوق توجهی نبینه عشقش گذراست و در زمان خاصی میاد و بعد هم فراموش میشه. ولی کسانی هم هستند که بهرصورت به احساسشون به طرف مقابل پایبند میمونن. گاهی هم توجه از هر دو طرف هست ولی به مرور عشقشون سرد میشه… به احتمال زیاد از ابتدا اشتباه عاشق شدن!
دوم-عشق نباید برای معشوق محدود یا مهار بشه… اگه به کسی که دوستش داری عشقت رو دریغ کنی پس برای کی باید نگهش داری؟!
سوم-بازم بستگی داره با چی خوشحال میشی… اگه دوستت خلاء روحیت رو پر کنه و احساس رضایت از وجودش داشته باشی خوشحال خواهی بود… حتی اگه بدون حرف فقط نگات کنه.
اگه با دوستت مشکل پیدا کردی.. نظرات ما به کارت نمیاد… شاید هم فقط میخوای بدونی داری کار درست انجام میدی یا نه!

  mani zanyar wrote @

به نظر من هرکسی بهت گفت عاشقت شده بدون که اولین دروغ رو بهت گفته من که به نظرم عشق فقط برای قصه ها هست .دوست داشتن بهتره .

  كسري بختياري wrote @

ماني خيلي باحالي. به نظر من هم عشق يك جور جوشش هستش كه بالاخره تمام مي شه. اما دوست داشتن پابرجا مي مونه. عشق غليان هورمونهاست. به چه درد مي خوره. اولش خوشحالمون مي كنه و مي برتمون به آسمونها و بعد تلافي هرچي خوشحاليه را درمياره مگر اينكه شانس بياريم و به همون دوست داشتن ختم بشه.

  امید wrote @

بر خلاف ایده مانی و کسری بختیاری دو هم داستان گرامی من، من بر این ایده پافشاری می ورزم که عشق تنها مربوط به قصه ها نیست. عشق یک واقعیت زندگی است و زیبایی عشق و مفهوم وجودی عشق در آن است که عاشق هیچ گاه به معشوق خود دست نیابد و همین است که دوستی معنای عشق به خود می گیرد. اگر عشق میان عاشق و معشوق به اتصال ابدی آنان با یکدیگر منجر شود معنای عشق از دست می رود. خلاصه آنکه عشق می تواند به معنای ناکامی باشد. عشق میان دو همجنسگرا در کشورهایی مانند ایران بیشتر پابر جاست تا میان در دگر جنسگرا زیرا امکان ازدواج برای همجنسگرایان در ایران غیر ممکن است و در نتیجه عشق است که می ماند نه شهوت.

  sara wrote @

زیبا گفتی و حقیقت دارد که : «عشق میان دو همجنسگرا در کشورهایی مانند ایران بیشتر پابر جاست »
شهوت مانند غباری است بر سر راه که مانع دیدن حقیقت می شود. یر طرف کردن این غبار لزوما دوری از آن نیست. شاید پشت سر گذاشتن آن باشد.
آرامش یک زوج که سال ها با هم زندگی کرده اند زیبا تر از احساسات شدید روز های اول آشنایی آن هاست. باز هم جای بحث است و یک تجربه بهتر از صد بحث.

  كسري بختياري wrote @

اما اميدجان من فكر مي كنم شما هم حرفي متناقض با حرف من نزده ايد. من كي گفتم عشق در داستانهاست؟ من گفتم عشق دمار از روزگار انسان در مياره مگر اينكه به دوستي ختم بشه. ببينيد كلاً عشق هميشه گذراست. چون يك مسئلهء هورمونيه. عشق يك نوع جوشش احساساته و بالاخره فروكش مي كنه. حال اگر طرف شخص مناسبي باشه به دوستي و در غير اين صورت به جدائي ختم مي شه. علت اينكه بعد از وصال فروكش مي كنه اينه كه طرفين با وصال به ارضاي عاطفي و جنسي مي رسند. حتي ما در كتاب عارف جانسوخته هم مي خونيم كه مولانا اون اواخر از دست شمس خسته شده بود. مولانا براي اينكه به اين عشق ادامه بده نياز داشت تا شمس بره و حتي خودش اعلام مي كنه كه شمس بايد بره و بعد از هجرت شمس باز اون عشق فوران مي كنه.

  امید wrote @

کسری بختیاری گرامی موضوع جالبی رو بیان کردی و آن عشق مولوی به شمس تبریز بود. من خودم نمی دانم که آیا مولوی عاشق شمس بوده یا نه؟ ولی حس می کنم که بسیار شمس را دوست داشته است؟ در اینصورت آین پرسش پیش می آید که آیا مولوی هم جنسگرا بوده است یا نه؟ آیا در آن زمان این عشق برای مولوی گران تمام شد؟ فشار جامعه عقب افتاده آن زمان با مولوی چه کرد؟ مولوی آخوندی که در سن سی سالگی پس از دیدار شمس لباس ملایی را از تن در آورد و به اشعار بیشتر عاشقانه پرداخت بازگوی آن است که واقعیات زندگی پر قدرت تر از قدرت دین افراد را در خود فرو می برد حتی ملایان دینی.
ماهی از سر گنده گردد نی زخم فتنه از عمامه خیزد نی ز خم
مولوی

  سارا wrote @

خواهش مي كنم قبل از اظهار نظر در مورد مولوي كتاب پله پله تا ملاقات خدا رو بخونيد. من اساسا مشكلي با همجنسخواهي ندارم اما اين مورد به مولانا قابل نسبت نيست اما به سعدي يا حافظ ميشه نسبت داد.

  Sepide wrote @

Man motmaenam tu donya na dusdashtani hast na eshghi joz namardi hichi to donya nadidam pas manam shodam gorg mese hame


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: