وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

بایگانیِ سپتامبر, 2009

قابل توجه پناهجویان/پناهندگان دگرباش ایرانی در ترکیه

در طی چند روز گذشته نامه ها و تماس های تلفنی ای دریافت کرده ام مبنی بر اینکه خانم ساقی قهرمان که به ترکیه سفر کرده و نزد برخی خود را نماینده IRQR و  آرشام پارسی معرفی کرده است و از پناهجویان خواسته تا اطلاعات پرونده شان را در اختیار او قرار دهد تا به آنها کمک کند.

با توجه به اینکه ارائه ی اطلاعات پرونده هر شخص به افرادی که مایل به کمک می باشند تنها یک تصمیم شخصی توسط خود پناهجو/پناهنده است و آنها می توانند از روی اختیار کامل این تصمیم را بگیرند/نگیرند، لازم است جهت جلوگیری از بروز هرگونه سوء تفاهم و مشکل به اطلاع عموم رسانده شود که اینجانب و سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) از سپتامبر 2008 به بعد هیچ گونه ارتباطی با ایشان نداشته است.

استفاده از اعتبار آرشام پارسی جهت جلب اعتماد دیگران بدون هماهنگی با اینجانب کاری بدور از ارزش های کاری است. لذا با تشکر از کسانی که برای تایید صحت شنیده هایشان با سازمان ما تماس گرفته اند باید این موضوع را به اطلاع عموم می رساندم و از تمام دوستان تقاضا می شود این مسئله را مد نظر داشته باشند.

با تشکر

آرشام پارسی

Advertisements

سپاسگزاری

امروز روز تولد من است. همیشه روز تولدم احساس خوبی نداشتم چون یاد آوری اینکه چه اتفاقاتی در زندگی ام افتاده است و چه سختی هایی را تحمل کرده ام آسان نیست. به دوستِ پسرم گفته بودم که نمی خواهم هیچ میهمانی یا جشنی داشته باشم. دیروز جلسه ای با یکی از مدیران سازمان داشتم و در آنجا یک لیوان شراب خوردم. شراب خوردن همانا و طبق معمول خواب آلودگی همانا. وقتی به خانه آمدم مستقیم به تخت خواب رفتم و خوابیدم.
حدود یک ساعت بعد که بیدار شدم دیدم روی میز کیک و شیرنی و شراب و … آماده شده است. خیلی تعجب کردم و یک کم هم ناراحت شدم چون گفته بودم که از این کارها خوشم نمی آید اما کار او برایم خیلی با ارزش بود و باید بگویم که خیلی خوشحال شدم. وقتی که هدیه اش را به من داد و فهمیدم برای پیدا کردن ادکلن مورد علاقه ی من حدود چهار ساعت در مترو و اتوبوس از این طرف شهر به آن طرف شهر رفته است همه چیز بیشتر ارزشمند شد و شاید بتوانم بگویم یکی از بهترین هدیه هایی بود که در طول عمرم گرفته ام.
یکی از دوستان هم به خانه مان آمد و بعد برای خوردن شام بیرون رفتیم که بقیه دوستان را هم به صورت اتفاقی دیدیم و دعوت کردند که با آنها به کلاب برویم. من خیلی اهل کلاب نیستم اما خوب نمی شد مخالفت کرد.
امروز صبح که ایمیل هایم را باز کردم بیشتر تعجب کردم. تعداد خیلی زیادی ایمیل از کسانی داشتم که اصلا باورم نمی شد تولد من را به خاطر داشته باشند. خیلی ها هم روی فیس بوک، اورکات، یاهو، منجم و بقیه ی سایت ها پیغام گذاشته بودند و تقریبا حدود یک ساعت و نیم مشغول خواندن پیام های آنها بودم.
تصمیم گرفتم که این پست را در اینجا بگذارم تا هم خاطره ی این روز برای همیشه بماند و هم از کسانی که نتوانستم پیام هایشان را پاسخ دهم تشکر و سپاسگزاری کنم.
از امروز بیست و نه ساله شدم و امیدوارم که در این سال جدید از عمرم بتوانم کارهایی که نتوانسته ام تا به حال انجام دهم را شروع کنم و کارهایی که شروع کرده ام را ادامه و یا به پایان برسانم.

و اما تشکر ویژه برای آراد عزیزم که خیلی دوستش دارم و هیچ وقت دوستی هایش را فراموش نمی کنم.

بازی وبلاگی: اولین وبلاگ

طبق معمول صبح ها  وبلاگ پسر را نگاه می کردم که اسم خودم را در آنجا دیدم. رضا نوشته بود: «آرشام پارسی )می ترسم اگر دعوتش نکنم هیچ کس دیگه هم به خاطر مشغولیاتش دعوتش نکنه، ها ها ها! («

خب همین دعوت کردن خود به خود یک مشغله ایجاد خواهد کرد اما همیشه مشغله ها بد نیستند. به هر حال این هم پاسخ من به پرسش های وبلاگ اشاره:

“ حدودا از چه تاریخی کار وبلاگ نویسی رو آغاز کردید؟
نام نخستین وبلاگی که ساختید و در اون نوشتید چی بود؟
اگر خاطره ای دارید رو هم ضمیمه اون کرده و در وبلاگ خودتون بنویسید.”

دقیق یادم نیست که کی بود اما فکر می کنم سال 2003 یا 2004 بود که وبلاگی درست کردم به نام «من آمده ام که …» تا آن زمان کار با وبلاگ را دوست نداشتم و هیچ وقت سعی نمی کردم که برای خواندن یا نوشتن آن وقت بگذارم. بیشتر درگیر مسائل سایت و گروه های اینترنتی بودم. اما وقتی وبلاگ من آمدم ام که… را درست کردم تصمیم گرفته بودم که علاوه بر کارهای حرفه ای محیطی خصوصی نیز داشته باشیم که در مورد زندگی خصوصی ام در آن بنویسم.

اما متاسفانه یا خوشبختانه هیچگاه نشد که زندگی خصوصی و کاری من از هم جدا باشد. آرشام پارسی بودن برای من یک جورهایی دردسر شده بود و نمی توانستم خیلی از حرف های دلم را بنویسم چون می گفتند که چون آرشام پارسی هستی و خیلی ها با تو در ارتباط هستند و تو را می شناسند نباید کاری کنی یا حرفی بزنی که تاثیر بدی بر روی دیگران بگذارد. خب با این حرف تا حدی موافق بودم اما از طرف دیگر من هم این حق را داشتم که زندگی کنم و از یک سری چیزها خوشم بیاید و چیزهایی را هم دوست نداشته باشم.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که آن وبلاگ کار نمی کرد و وبلاگ دیگری به اسم «وب نوشت های من» درست کردم. بعد از آن «من خود فلان فلان شده ام» و «آب بابا داد» را درست کردم و باز به وب نوشت های من برگشتم. هدفم از تغییر این وبلاگ ایجاد یک محیط خصوصی برای خودم بود که راحت باشم و حرف هایم را به راحتی بزنم اما نمی شد.

بالاخره وبلاگی را درست کردم به اسم مورچه. تقریبا موفق شدم که فضایی درست کنم که آرشام پارسی نباشم. واقعا مورچه ای شده بودم که همه چیز را از نگاه خاصی می دیدم. مورچه بودن یک افق بزرگ را برایم ایجاد کرد و آن شناخت بهتر اطرافیانم بود.

خیلی زود وبلاگ نویس هایی که برای خودشان دم و دستگاهی ساخته بودن و معمولا از مخالفان یا به قول خودشان منتقدان آرشام پارسی بودند به وبلاگ مورچه آمدند و شروع به حمایت و تعریف و تمجید کردند. من سعی می کردم همچنان مورچه باشم و تصور نمی کردم که من سال هاست این آدم ها را می شناسم. همزاد، همسرشت، پرنیان، گیل گمیش، شهرام، ساقی و … چه کامنت هایی که نمی گذاشتند. با ساقی که صحبت می کردم می شنیدم که چقدر از مورچه خوشش آمده و همه ی آن ها را در چراغ می گذاشت، روی سایتش گذاشت و … همه می گفتند که مطالب چقدر خوب و با محتواست  و از این گونه اظهارنظرها.

اما وقتی فهمیدند که مورچه آرشام پارسی است همه چیز عوض شد. آنها با مورچه به عنوان مورچه مشکلی نداشتند اما با مورچه ای که آرشام پارسی بود نه! و شروع کردن به این انتقاد که چرا آرشام عوام فریبی می کند و اسم مستعار دارد در صورتی که اسم همه ی آن وبلاگ ها خود استعاره ای بود. یادم می آید که وقتی ساقی فهمید من مورچه هستم خیلی عصبانی شد و این جالب تر از همه بود.

این موضوع برای من خیلی جالب بود و خاطره و تجربه ای شد که تاثیر زیادی بر روی زندگی من گذاشت و کمک کرد که اطرافیانم را بهتر بشناسم.

خب فکر می کنم من هم باید چند نفر را دعوت کنم شاید دوست داشته باشند که آنها هم در این بازی شرکت کنند: پراکنده های کسریسعید پارسا و اینجا سرزمین آفرینش است

– کسری در ایمیلی خبر داده است که نمی تواند در این بازی شرکت کند. کسری جان از ایمیل مهربانانه ات ممنونم.

تا دلم نگیرد…

با تو بودن سبز،

بی تو بودن زرد

.

با تو بودن حس،

بی تو بودن درد

.

با تو بودن شعر،

بی تو بودن ساز

.

.

نامه را می نویسم تا بخوانی،

گاهی زبانم برای صدا کردن کلمات فلج می شود.

می خوانی

و من منتظر «کلمه»ای پاسخ می مانم

اما …

نامه ی بی پاسخم را می خوانم و باز می خوانم، و باز

پاسخت را تصویر می کنم،

زیباست و آبی.

.

پاسخ نامه ی خیالی ام را باز می نویسم،

و این بار برای خودم می فرستم تا

دلم نگیرد.

خاطره ی یک تجاوز

چند روزی هست که در لس آنجلس هستم و فرصتی دست داده است تا دوستان قدیمی و پناهجویان دگرباش را ببینم. امروز با یکی از آنها صحبت می کردم و از زندگی اش تعریف می کرد. از من پرسید هیچ وقت راجع به اون مورد تجاوز در شمال را برایت گفته ام؟ پرسیدم یعنی غیر از آن مورد، مورد های دیگری هم بوده؟ خنده ای کرد و گفت زیاد!
تعریف کرد که چطور بدون هیچ دلیل در زمانی که برای تفریح به شمال ایران سفر کرده بود توسط نیروهای بسیجی غافلگیر شده بودند و مجبور شده بود تا با دو نفر از آنها سکس کند تا بتواند از آن موقعیت پر تنش خارج شود. داستان غم انگیزی بود. با هیجان خاصی تعریف می کرد. گفت فکر نکن فشارهای روحی آن روز را فراموش کرده ام. یاد گرفته ام چطور بر آن فشارها غلبه کنم. به آنها می خندم. به یاد مقاله ی تجاوز نوشته ی فرخ در شماره ی نهم ندا افتادم و توصیه ای که کرده بود.
در بین حرف هایش به موردی اشاره کرد که خیلی برایم جحالب بود. گفت یکی از آن بسیجی ها گی بود. شاید خیلی گی تر از آن کسانی که می شناختم. اما از بد اقبال یا سرنوشت بسیجی بود. می گفت مسئله تجاوز بود یعنی انجام یک رابطه ی جنسی بدون رضایت و یا توسل به زور اما در این شرایط خاص هم آن بسیجی طوری رفتار می کرد که انگار عاشقانه این پسر و انجام این رابطه را دوست دارد. حتی همین بسیجی کمک کرده بود تا جلو تجاوز سه نفر دیگر از همقطارانش که منتشر تمام شدن کار اولی بودند را بگیرد.
از زمانی که این داستان را شنیدم تا به حال مدام تصویری در ذهنم تداعی می شود. تصویری از کسانی که قربانیان جهل، تعصب و هزار کلیشه ی اجتماعی هستند. تصویری از همجنسگرایان همجنسگراستیزی که به دلیل نداشتن آزادی اقدام به سرکوب دیگر همجنسگرایان می کنند.
همه چیز آن طوری که ما میبینیم نیست. خیلی چیزها وجود دارد که یا نمی بینیم یا اگر دیدیم به راحتی و یا حداکثر با یک ابراز همدردی چند ثانیه ای از کنار آن می گذریم. نباید گذشت.

الویس و ندا

در چند روز گذشته به اتفاق همکارانم در نشریه دگرباشان ایرانی، ندا، مشغول تهیه ی نهمین شماره آن بودیم. مقداری از کارهای سایت باقی مانده بود. حدود ساعت دو شب بود، شاید نیم ساعتی از خوابیدنم گذشته بود که چشمانم باز شد. فردا اول سپتامبر است و باید نشریه آماده باشد. بلند شدم و به محل کارم آمدم. طبق معمول هر ماه الویس پریسلی در بستن نشریه همراهی می کند. این آهنگ را همین الان گوش می دادم و خواستم آن را با شما سهیم باشم:

الان ساعت حدود چهار صبح و است و تا حدود یک ساعت دیگر نشریه آماده خواهد شد. چند ساعت بیشتر وقت برای خوابیدن نیست چون برای رفتن با کالج باید آماده شوم. امیدوارم از این شماره ی ندا نیز راضی باشید.