وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

به مادرم نگویید چرا

– داستان خیلی کوتاه –

با نگرانی تکه کاغذی را برداشت و رویش نوشت که به مادرم نگویید چرا. فکر می کرد با مرگ می تواند بر مشکلاتش پیروز شود. دل اش از همه گرفته بود. دوست نداشت کسی را دیگر ببیند. نمی خواست حرفی بشنود. دوست نداشت که هیچ کس دوستش داشته باشد. دیگر به هیچ کس دلخوشی ای نداشت اما غافل از این بود که این بار به مرگ دلش را خوش کرده است. نمی دانست چطور باید بمیرد. تعدادی قرص خورد و با سرگیجه اش دست و پنجه نرم می کرد. وقتی مطمئن شد که مرده است از ترس اینکه مادرش پس از شنیدن این خبر چه حالی خواهد شد از خواب پرید. دهان خشکیده اش نمی گذاشت بخندد.

Advertisements

۱ دیدگاه»

[…] آرشام پارسی: به مادرم نگویید چرا لینک به منبع […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: