وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

بایگانیِ سپتامبر, 2010

پدربزرگ

دو روز پیش در حالی که با یکی از دوستان پناهجو صحبت می کردم تلفنی از خواهرم دریافت کردم که حاوی خبر بدی بود. پدربزرگم فوت کرده بود. احساس خیلی بدی بود و جدای از همه ی ناراحتی های از دست دادن یک عزیز تحمل اینکه تو نمی توانی به ایران برگردی و حداقل باعث تسکین خانواده ات شوی سخت تر بود. بارها به مادرم تماس گرفته ام اما آنها بیشتر نگران من هستند و من نگران آنها. امیدوارم که هیچکس این تجربیات را نداشته باشد.

چند روز دیگر در ترکیه

دسترسی به اینترنتم در این چند روز کم بود. جلسه ام با سازمان ملل به خوبی برگزار شد و فرصتی ایجاد شد تا یک بار دیگر در ارتباط با مسائل پناهجویان دگرباش ایرانی به بحث و گفتگو بنشینیم و امیدوارم که پرونده هایی که در آن جلسه مطرح شد هر چه سریعتر مورد توجه قرار بگیرد و شرایط سختشان بهبود ببخشد.

با چندین نفر از دوستان مقیم آنکارا نیز دیدن کردیم و بعد به کایسری آمدیم. حدود یک هفته است که در کایسری هستم و هر روز با تعدادی از پناهجویان ملاقات دارم و مصاحبه های متعددی انجام داده ایم. دوستان عزیزی نیز من را به خانه هایشان دعوت کردند و با هم غذای ایرانی خوردیم. مزه ی این غذاها علاوه بر ایرانی بودنشان بیشتر از روی صمیمت و مهربانی شان بود و جا دارد یک بار دیگر از همه ی آنها تشکر کنم. راجع به موارد زیادی گفتگو و تبادل نظر کردیم و امیدوارم که شرایط همه ی آنها روز به روز بهتر شود و فشارهایی که از جنبه های مختلف به آنها وارد می ود هر چه سریعتر برطرف گردد.

چند نفر هم به تازگی وارد ترکیه شدند و آنها را در ایستگاه قطار دیدم و سعی کردم که جا و مکانی برای اقامت پیدا کنند و تا جایی که خبر دارم در حال حاضر شرایطشان متعادل شده است.

فردا به همراه یکی از دوتان پناهنده به تورنتو باز خواهم گشت و ک بار دیگر شاهد خوشحالی دوستانم خواهم بود.

باز هم هفتمین روز در ترکیه

امروز به اتفاق دو نفر از دوستان تازه وارد به دفتر کمیسریای عالی گناهندگان سازمان ملل رفتم و خوشبختانه آنها برای روز بعد وقت پیش مصاحبه گرفتند. بعد از آن هم با چند نفر از دوستان دگرباش ملاقات کردم نها را بعد از مدت ها دیدم و هم شنیدن داستان ها و مشکلات آنها ناراحت کننده بود. فردا جلسه ای با دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل دارم و باید برای آن آماده شوم.

باز هم ششمین روز در ترکیه

امروز به آنکارا آمدیم و به محض رسیدن به هتل برای  مصاحبه با یکی از لزبین های ساکن آنکارا به استودیو رفتیم. یکی از دوستان تازه وارد را هم که یک روز قبل به ترکیه آمده بود را هم دیدیم. در هتلی که بودیم قط فکر می کنم یک یا دو نفر غیر ایرانی بودند. همه برای گرفتن ویزا و یا گرین کارت امریکا به ترکیه آمده بودند و کلن صحنه ی خوشحال کننده ای نبود.  همه ی آن کسانی که به اصطلاح تا چند ماه دیگر به امریکا یا کانادا می رفتند از یکی از بچه ها مدام می خندیدند. دلم می خواست که بلند از همه ی آنها بگرسم که آیا به کجا می خواهید بروید و اصلا چرا می خواهید از ایران بروید. همان جا باشید و بخندید تازه راحت تر هم هستید. ممکن است در «غرب» به خاطر خندیدن دستگیر هم شوید.

فردا با دو نفر از دوستان باید به دفتر کمیسریای عالی گناهندگان سازمان ملل بروم.

باز هم پنجمین روز در ترکیه

روز شلوغی بود. با دوست پسر فرزان ملاقات داشتیم و چند نفر دیگر از دگرباشان ایرانی را نیز دیدیم. تمام رز تقریبا فارسی به انگلیسی و یا ترکی به انگلیسی ترجمه می کردم.

شب هم به ایستگاه قطار وان رفتیم و منتظر یکی از دوستان بودیم که تازه به ترکیه می آ»د. اما اجازه ی عکس برداری ندادند. قطار ایران که رسید حال و هوای خوبی داشتم. یک پیشنهاد شد و یک تصمیم گرفتم. از مسئولان قطار ایران خواستیم که اجازه دهد داخل شویم و تا اسکله با آنها برویم. قبول کردند.

در رستوران قطار یک جوجه کباب خوردم که حسابی چسبید. قلبم به تپش افتاده بود. هر چند در خاک ترکیه بودم اما داخل ملک جمهوری اسلامی ایران نشسته بودم. به هر حال قطار حرکت کرد و تا اسکله رفتیم. راهی که پنج سال پیش از آن گذشتم. پنج سال پیش فکر نمی کردم که چه تغییراتی اتفاق بیافتد و به کجا بروم اما امروز خوشحالم که توانسته ام تصمیم و قولی که ده سال پیش به خودم بدهم را همچنان نگه دارم.

فردا به آنکارا خواهم رفت.

باز هم چهارمین روز در ترکیه

امروز به هر بیچارگی ای که بود یک ماشین کرایه کردیم و جاده ای را گرفتیم که به سمت ایران می رفت. دلهره و یا بهتر دلشوره ی عجیبی داشتم. تصمیم داشتیم هر چه امکان دارد به مرز نزدیکتر شویم. خط راه آهن را دنبال می کردیم. همان خطی که خیلی از دوستان ما از آن می گذرند و هنوز هم می گذرند.

تا حدود صد متری مرز رفتیم و ساختمان های ایران که برای بازدید پاسپورت ها ساخته شده بود به خوبی مشخص بودند. پرچم ایران-ترکیه نیز بیشتر از همه چیز حال آدم را بد می کرد. یک بار دیگر و به شدت بیشتری جس تبعیدی بودن به من دست داد.

اینجا و صد متر آن طرف تر برای من از زمین تا آسمان می تواند تفاوت داشته باشد. حق رفتن به جایی که در آن به دنسا آمده ام و بزرگ شده ام نیز دیگر ندارم. بارها اشک در چشمانم حلقه زد اما نمی خواستم گریه کنم.

باز سومین روز در ترکیه

امروز استانبول را به مقصد وان ترک کردیم. وقتی به فرودگاه وان رسیدم بوی خاک در فضا را به خوبی می توانستم حس کنم. همه جا خاک بود و تا اصلا نمی توانستم تحمل کنم. فرزان در فرودگاه منتظر ما بود و به اتفاق به هتل جای که یکی دیگر از دوستان کانادایی منتظر ما بود رفتیم. با چندین نفر ملاقات کردیم و شب که به خانه ی برگشتم تا صبح بیدار ماندیم و از همه جا حرف زدیم. دوستان و همخانه های فرزان بهایی بودند و همه من را می شناختند و بالطبع بحث بر سر دگرباشان بود نه بهائیان.

فردا قرار است جایی برم که پنج سال پیش از آنجا آمدم