وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

بایگانیِ Uncategorized

جشن عید صدای دگرباشان ایرانی – دوم تا نهم مهرماه 1390

نهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که برای اولین بار گروهی از دگرباشان ایرانی تصمیم گرفتند که دور هم جمع شوند و در ارتباط با شرایطشان صحبت کنند. در حالی که همه ی آنها نگران امنیت و افشای هویتشان بودند قرار بر این شد که در یکی از اتاق های مجازی یاهو به صورت الکترونیکی ملاقات کنند. آنها این روز را عید صدا نام گذاشتند.

حدود پنجاه نفر در جلسه ی آن روز شرکت کرده و پس از آشنایی با یکدیگر در ارتباط با شرایط زندگی اجتماعی و یا حقوقی دگرباشان در ایران صحبت شد. نکته ی قابل اهمیت در ارتباط با گردهمایی روز عید صدا این بود که تعداد بسیاری از شرکت کنندگان از شناسه های غیر واقعی و مستعار استفاده می کردند. در آن روز کسی از میکروقن های اتاق گفتگو استفاده نکرد زیرا نگران دردسرها، تهدیدها و مجازات احتمالی ای بودند که در صورت شناخته شدن برای آن ها امکان پذیر بود و یا حداقل ترس از آن وجود داشت. بنابراین عید صدای آن سال در سکوت گذشت.

سه سال بعد در مهرماه هشتاد و پنج، آرشام پارسی دعوت شد تا صدای دوستان دگرباش اش که ناچار به سکوت شده بودند را در دومین نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو به گوش همگان برساند.

یک سال بعد، در دوم مهر ماه هشتاد و شش، محمود احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا گفت: «ما در ایران همجنس باز مثل کشور شما نداریم» و باعث شد که دگرباشان ایرانی از خودشان بپرسند که پس ما و همه ی دوستانمان که محکوم به سکوت شده اند که هستیم؟ دگرباشان ایرانی در پاسخ این ادعا شروع کردند به مصاحبه کردن با رسانه های سراسری دنیا و در ارتباط با مشکلات دگرباشان در ایران سخن گفتند. و آن روزها واقعا عید صدا بود.
هم اکنون، صدها نفر از دگرباشان ایرانی مایل هستند که یاد و خاطره ی آن روزها را گرامی بدارند و با صدایی رساتر از همیشه اعلام وجود کنند. پیشنهاد شده است که دوم تا نهم مهرماه را به عنوان هفته ی عید صدای دگرباشان ایرانی نام گذاری کنیم و در حقیقت پیشنهادی بسیار خوب است.
بنابراین، ما از تمام دگرباشان ایرانی و حامیان آنها می خواهیم که عید صدا را به دوستان خود معرفی و برنامه هایی را برای حمایت از دگرباشان ایرانی تهیه ببینند.
برای اطلاعات بیشتر و هماهنگی های لازم می توانید از سایت انجمن دگرباشان ایرانی (www.degarbash.net) دیدن کرده و یا با ایمیل seda@degarbash.net با کمیته ی برگزار کننده ی عید صدا در تماس باشید.

خوش به حال فریدون فرخزاد که این روزها همه او را یاد می‌کنند

به تازگی مستندی در ارتباط با فریدون فرخزاد از شبکه‌ی من و تو پخش شد و آن را آن لاین دیدم. بارها بغض گلویم را فشرد اما از بابتی برایش خوشحال بودم که نیست و از بابتی دوست داشتم که بود. بعد از دیدن این مستند پیامی از یکی از دوستان دریافت کردم و سوالی پرسیده بود که باعث شد که درد دلم باز شود و کمی گلایه کنم.

پرسیده بود: «چرا بسیاری از ‹روشن‌فکران› در سال‌های ۵۰ سعی می‌کردند از فریدون فرخزاد دور باشند. اگر فریدون امروز زنده بود، آیا با همان برخوردها روبرو می‌شد یا اینکه جامعه امروز ایرانی و ایرانی زبان تغییر کرده است؟»

سوال بسیار جالبی بود اما اول باید ببینیم که منظورمان از روشن‌فکر چیست؟ چه کسی روشن‌فکر بوده و یا هنوز هست؟ آیا کسی که داد و بیداد می‌کند که مرگ بر جمهوری اسلامی، آزادی و برابری اما در خانه دختر خودش را کتک می‌زند، روشن‌فکر است؟ آیا کسی که همچنان شعار مرگ را بر روی زبانش دارد و مرگ بر فلانی و بهمانی می‌گوید و هم زمان برای براندازی اعدام و فشار بر روی جمهوری اسلامی کار می‌کند روشن فکر است؟ آیا کسی که مدعی رعایت حقوق بشر و آزادی بیان است اما توصیه می‌کند که حرف نزن و الان به کسی چیزی نگو، روشن‌فکر است؟ آیا کسی که هم زمان رئیس اتحادیه‌ی مسلمانان و سخنگوی حزب کومونیست کارگری است اما سنگ مجاهدین خلق را به سینه می‌زند و خودش را مدافع حقوق همجنس‌گرایان معرفی می‌کند روشن‌فکر است؟ من فکر می‌کنم ما روشن‌فکر ایرانی خیلی کم داریم اما مدعیان روشن فکری تا دلمان بخواهد. شاید این حرف‌ها به مذاق‌مان خوش نیاید اما همیشه نباید چیزهایی بشنویم که خوش‌مان بیاید.

من ادعا نمی‌کنم که فریدون فرخزاد را می‌شناسم و یا با فعالیت‌ها و کارهای او آشنا هستم چون وقتی فریدون به قتل رسید من کودکی بیش نبودم اما فریدون را خیلی خوب حس می‌کنم. شاید خیلی قبل‌تر از کسانی که شنیده بودند شاید فریدون همجنس‌گرا بوده است من آن را احساس کرده بودم. یادم می‌آید اولین باری که کلیپی از فرخزاد را دیدم حس کردم که او را سال‌هاست که می‌شناسم و او هم مثل من و به قول همشهری‌های‌مان «یک جوری» است.

همیشه تکرار کرده‌ام که زمانی که بحث همجنس‌گرایی پیش می‌آید مهربانانه‌ترین پاسخ این بوده که حالا چه وقت این حرف‌هاست. پوران فرخزاد می‌گوید که فریدون زودتر از زمان خودش به دنیا آمده بود اما من مخالفم. فریدون در موقع خودش به دنیا آمده بود اما مردم ما خیلی دیر چشم‌های‌شان را شروع به باز کردن کردند. مردم ما دیر شروع کردند که تفاوت‌ها را هم ببینند. مردم ما دیر به بلوغ فکری رسیدند (اگر بتوان گفت که در شرایط امروز رسیده‌اند). تا کی می‌خواهیم به دنبال مقصر بگردیم و همیشه جامعه و زمان و مکان را به هم بدوزیم و متهم کنیم برای ایرادی که در خودمان نهفته است.

فریدون فرخزاد متفاوت بود. موفقیت او هم به دلیل این بود که شبیه دیگران نبود و فقط شبیه خودش بود، متفاوت و یک دگرباش. آن معیارها و خصیصه‌های کلیشه ای مردانگی را نه تنها نداشت بلکه قبول هم نداشت و با آنها مبارزه می‌کرد. اما وقتی که گفته می‌شود همجنس‌گرا بود صورت خیلی ها تا بناگوششان سرخ می‌شود و اعتراض می‌کنند که خیر زن داشت. خوب عزیزان من، شاید به خاطر این قرمز شدن صورت شماها بود که زن گرفت مثل خیلی های دیگر که در همین امروز ما محکوم به سکوت شده اند و از ترس لب باز کردن و حرف زدن نه تنها ازدواج می‌کنند بلکه فرزند‌دار هم می‌شوند و زندگی خود و چند نفر دیگر را تباه می‌کنند. به آنها ایرادی وارد نیست و مقصر اصلی همان صورت سرخ‌هایی هستند که تعدادشان کم نیست.

این موضوع فقط به فریدون فرخزاد ختم نمی‌شود و به قول معروف فریدون به پای صادق هم نمی‌رسد. بارها وقتی که در مجامع ایرانی گفته‌ام که صادق هدایت یک همجنس‌گرا بوده است، چنان نگاه‌های خشم آلودی را دیده‌ام که واقعا خنده‌دار بوده است. جامعه‌ی ما گرفتار تعصبات خشک و بی بنیان است. صادق هدایت نمی‌تواند همجنس‌گرا باشد چون اگر او همجنس‌گرا باشد دیگر چطور به پدر داستان‌نویسی ایران زمین‌مان افتخار کنیم.

دلیل منطقی‌ای برای این حرفم ندارم اما احساس می‌کنم که همجنس‌گرایی فریدون یکی از عامل‌های اصلی قتل او بوده است همچنان که همجنس‌گرایی صادق دلیل برای خودکشی او. بهزاد، پسر حسن شهید نورائی در مقدمه‌ی کتاب هشتاد و دو نامه‌ی صادق هدایت به شهید نورائی می‌نویسد: «نمی‌دانم چه ارتباط عمیق و صمیمی‌ای بین این پیرمردی که مادرم از او متنفر بود و پدرم وجود داشت که یک روز پس از فوت پدرم جسد او را در اتاقش پیدا کردند که خودکشی کرده بود.»

درست است که فریدون فرخزاد فعالی سیاسی بود و به قول اسماعیل خویی به آخوند‌ها خیلی فحش می‌داد اما مگر امثال او کم بودند؟ مگر اسلحه به دست کم بود در آن زمان؟ مگر مخالف کم بود؟ مگر چپ و راست و مورب و انحنایی و غیره کم بودند؟ اصلا چه کسی می‌داند که او به دست ماموران جمهوری اسلامی ایران کشته شده است؟ آخر مگر کسی با ماموران جمهوری اسلامی ایران کمی قبل از به قتل رسیدنش می‌نشیند و سفره پهن می‌کند و قوری گل سرخی چای و قندهای ایرانی می‌گذارد؟ نمی‌دانم شاید هم بشود چون همجنس‌گراستیز می‌تواند در هر لباس و موقعیتی باشد و برای منفعت خودش هر کاری ممکن است انجام دهد همچنان که انجام می‌دهند. چرا فریدون فرخزاد که یک مجری خوش پوش و بذله گو و دوست داشتنی بود باید هدف قرار می‌گرفت؟ تنها جوابی که معمولا پیدا می‌کنم این است که فریدون یک منفی بیشتر از دیگران داشت و آن «همجنسگرایی‌اش» بود.

اما آیا اگر فریدون در شرایط حال زنده بود آیا باز مورد بی‌مهری اطرافیانش قرار می‌گرفت؟ آیا همان رفتارها تکرار می‌شد؟ قطعا بله، چون نمونه‌های زنده‌اش موجود هستند. خود من روزی نیست که پیام تهدید آمیز از طرف خیلی از دوستان ایرانی مقیم داخل و خارج ایران دریافت نکنم. مهر و عطوفت دوستان هر روز شامل حالم می‌شود و شاید یک روز هم راجع به من بنویسند که با ماموران جمهوری اسلامی ایران چای خورده بود اما باید همین جا فرصت را غنیمت بشمرم و جمله‌ای از مادربزرگم را به یاد بیاورم که از آن نترس که های و هوی دارد، از آن بترس که سر به توی دارد. خیلی از دوستان دگرباش من که حتی در این زمینه فعال هم نیستند فشارهایی را تحمل می‌کنند که باور کردنی نیست. دیشب با یکی از دوستان دگرباشم در لندن صحبت می‌کردم. او عکاس است و هنر دگرباشی‌اش رگ غیرت خیلی از ایرانیان را کلفت می‌کند. برایم تعریف می‌کرد که چه طور ناچار است این سختی‌ها و اتهامات و بی‌مهری‌ها را تحمل کند. پس وای به حال فریدون.

سال گذشته همین موقع بود که یکی از دوستانم می‌گفت خوش به حال فریدون که کشته شد و مرد و ندید چه چیزهایی که بر سر ما می‌آید. می‌گفت که فریدون یکی از همجنس‌گرایان خوش‌بخت بود چون قسمت عمده‌ای از عمرش را زندگی کرد و متاسفانه خیلی‌ها نتوانستند تفاوت‌های‌اش را تحمل کنند و او را به قتل رساندند اما ما چطور؟ ما که آروزی‌مان داشتن یک روز فریدون است.

بله، به قول شاهین نجفی، جامعه‌ی ما مشکل زیاد دارد. مشکلات امروز در خیلی موارد کمتر شده است اما در خیلی از مسائل نیز تازه بروز کرده است. فریدون فرخزاد آمد و کاری کرد و همیشه به یاد خواهد ماند اما آیا به کسانی مثل فریدون اندیشیده‌ایم که روزانه به قتل می‌رسند و حتی نامشان را نیز کسی نمی‌فهمد؟ آیا می‌دانیم افرادی که از خانه هایشان طرد می شوند و یا فامیل و دوستانشان آنها را هدف امواج تخریب کننده‌شان می‌کنند، هم اکنون کجا هستند و چه به سر آنها می‌آید؟

مرگ او روزی رسید
مرگ ما شاید همین امروز، یا، همین فردا
مرگ او در تابستانی روشن از امواج نور
مرگ ما شاید در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی پر از فریاد و شور
مرگ ما هم روزی فرا خواهد رسید

به راستی خوش به حال فریدون که نیست تا ببیند چطور آنهایی که از مخالفان سرسخت او و هم احساسانش بوده‌اند امروز چه لباس‌های قشنگی پوشیده‌اند و چه عطرهای خوش بویی زده‌اند.

در آخر باز باید گفت که بله. اگر امروز زنده بود مثل خیلی از ماها همچنان با مشکلات قدیمی دست و پنجه نرم می‌کرد و فقط ابزار و شکل و شمایل‌اش تفاوت می‌کرد.

نامزدهای امسال سپاس معرفی شدند

برای بازدید از سایت رسمی سپاس می توانید به این آدرس مراجعه کنید: http://www.degarbash.net

آگهی مطبوعاتی
دهم اوت 2011

(تورونتو – کانادا) گروه سپاس افتخار دارد که اسامی نامزدهای سال 2011 لوح سپاس خود را با هدف ارج نهادن و سپاسگزاری از تلاش های آنها به شرح زیر اعلام کند:

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی هنرهای کاربردی عبارتند از:
الف) امیر حسین – گرافیک
ب) الهه نجات – طراح وب سایت

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی هنرهای زیبا عبارتند از:
الف) نجوا سلیمانی – عکاسی
ب) تارا اینانلو – عکاسی مد

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی هنرهای نمایشی عبارتند از:
الف) مهشاد ترکان – فیلم بن بست
ب) آرمن را – نوازنده ی ترمین

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی کوششگران عبارتند از:
الف) حسین علیزاده – حقوق دگرباشان
ب) مهشید راستی – حقوق زنان

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی رسانه ها عبارتند از:
الف) گی سیتی نیوز – روزنامه
ب) حمیده آرمیده – تلویزیون صدای امریکا

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی نویسندگی عبارتند از:
الف) رضا پسر – وبلاگ نویسی
ب) ساویز شفائی – شعر

نامزدهای جایزه ی سپاس در زمینه ی بین الملل عبارتند از:
الف) فیلیپ براون – حقوق دگرباشان
ب) داگ آیرلند – روزنامه نگاری

گره سپاس اسامی برگزیدگان امسال خود را پس از بررسی آثار و فعالیت های نامزد ها در تاریخ سی ام اوت اعلام خواهد کرد

Sepas Group گروه سپاس
http://www.degarbash.net
sepas@degarbash.net

من مخالفم. من با این حرکت های استالینی مخالفم

سخن دوم نشریه ی ندا شماره ی 29

مدتی است که بحث هایی درباره ی انتخاب «روز ملی» مطرح است و در فیس بوک و وبلاگ هایی در این مورد بحث و تبادل نظر و گاهی دعواهایی به راه است. اول از همه باید بگویم که همانطور که قبلا در وبلاگ شخصی ام در این باره نوشتم با کلمه ی «ملی» موافق نیستم به خصوص وقتی که بحث بر سر مشارکت به اصطلاح خارج نشین ها و غیره مطرح می شود. «انتخاباتی» در فیس بوک برگزار شد و از همه خواسته شد که پیشنهاد های خود را برای انتخاب روز ملی مطرح کنند. چهار پیشنهاد مطرح شده بود. یک: روز اعدام دو نوجوان در مشهد، دو: اول مردادماه، سه: اولین جمعه ی مرداد ماه، و چهار: روزی که آقای احمدی نژاد گفت ما همجنس باز در ایران نداریم. برگزار کنندگان و یا پیشنهاد دهندگان این روز آن را به نظر سنجی گذاشتند و بیست و چهار ساعت مهلت تعین کردند.

حدود بیست نفر گزینه ی یک، پنج نفر گزینه ی دو، حدود پنجاه نفر گزینه ی سه و حدود صد و پنجاه نفر گزینه ی چهار را انتخاب کردند. اما برگزارکنندگان از این نتیجه خرسند نبودند و گزینه ی چهارم را متناسب با یک مسئله ی سیاسی می دانستند و تصمیم گرفتند که گزینه ی سوم را برای این مناسبت تعیین کنند.

اینحانب در هیچ کدام از تصمیم گیری ها دخالتی نداشتم و تنها در این نظر سنجی شرکت کردم و انتخاب من گزینه ی چهارم بود زیرا فکر کردم که انتخاب روزی با نام دگرباشان ایرانی بر خلاف بقیه ی کشورها که چنین روزی را ندارند یک اعلام وجود و یک تلاش برای رسیدن به حقوق از دست رفته ی جامعه مان است و نام گزاردن این روز بر روزی که وجود ما انکار شده است می تواند جالب باشد. مباحثی در این میان مطرح شد از جمله اینکه منظور آقای احمدی نژاد دقیقا این نبوده و یا این روز ممکن است خیلی سیاسی تلقی شود و غیره. برای شخص من مهم نیست که اگر روزی می خواهد به نام روز دگرباشان ایرانی باشد چه روزی از تقویم قرار داده شود. مهم این است که ما در آن روز احساس خوشحالی کنیم و آن را متعلق به خودمان بدانیم. چه مرداد ماه چه مهرماه و یا اسفند ماه. عدد روز فقط یک بهانه برای نزدیک تر شدن می تواند باشد. به همین دلیل مداخله ای هم بعد از این تغییرات نکردم و امیدوار بودم که دوستان عزیزم به خصوص در ایران احساس خوشحالی داشته باشند.

اما مدت کوتاهی از این جریان نگذشت که خبرهایی از برگزاری راهپیمایی در مرداد ماه به مناسبت روز ملی به دستم رسید. در این بیانیه های متعدد از دگرباشان خواسته شده بود که در آن روز به خیابان بیایند و راهپیمایی کنند. همچنین «پرچم مقدس هفت رنگ» به همراه داشته باشند و برای جلوگیری از خطرات احتمالی پرچم جمهوری اسلامی ایران را نیز بیاورند. در شهرهای مختلف ساعت و مکان هایی نیز برای گردهم آیی تعیین شده بود. از طرف یک نفر از آنها نیز با من تماس گرفته شد که از ارتباطاتم در صدای امریکا و غیره استفاده کنم و این راهپیمایی را تبلیغ و پشتیبانی کنم.

در چندین مکالمه ی تلفنی ای که با این افراد داشتم سعی کردم که توضیحاتی ارائه دهم که این کار به چه میزان خطرناک است و جمع بندی ای از آن ها را در زیر برای آگاهی عموم می آورم:

«اول از همه پرچم مقدس نیست و پرچم دگرباشان هم شش رنگ است. دوم اینکه شما می گویید دوم مهرماه سیاسی است و دگرباشان ایرانی خارج نشین و پناهنده به آن رای داده اند و ما می خواهیم یک روز برای خودمان در ایران داشته باشیم. دوست عزیز، وقتی که اسم روز ملی برای دگرباشان ایرانی را می برید نمی توانید آن ها را به دسته های داخل و خارج تقسیم کرده و حقوقی را از هر کدام به نوعی بگیرید. تمام کسانی که تبعه ی ایران هستند می توانند در انتخابات کشوری در سرتاسر دنیا شرکت کنند چه رسد به انتخابات فیس بوکی. مرداد ماه را انتخاب کرده اید که سیاسی نباشد اما آیا چیزی سیاسی تر از راهپیمایی سراغ دارید؟

چه کسی می خواهد مسئولیت امنیت، سلامت و جان دگرباشان ایرانی را به عهده بگیرد؟ اصلا با چند وکیل مقیم ایران تماس بگیرید ببینید از نظر حقوقی چه خطرهایی این افراد را تهدید می کند؟ شما به من می گویید که من چون دوم مهر را انتخاب کرده ام با این حرکت مخالفم. دوست عزیز من رای خود را پس می گیرم و اصلا پیشنهاد می دهم روز ملی چهاردهم فروردین ماه باشد که هیچ مناسبتی با هیچ چیز ندارد اما همچنان با این کار مخالفم. تا جایی که خبر دارم همه ی دوستانی که جمعه ی اول مرداد ماه را هم انتخاب کرده اند با این اقدام موافق نیستند.

چه کسی تعهد می دهد که اتفاقی برای شرکت کنندگان در این برنامه نیافتد؟ آیا می دانید که مجازات همجنسگرایی و فعالیت در این زمینه جرم است و مجازات آن از بازداشت گرفته تا شلاق و اعدام ادامه می یابد؟ آیا فکر می کنید که آوردن پرچم ایران کمکی به آنها می کند؟ مگر یادتان رفته است که در جنبش سبز مردم شعار الله و اکبر می دادند اما دستگیر و شکنجه می شدند؟ آیا فکر می کنید کسی اهمیتی برای جان همجنسگرایان در شرایطی که دختران و پسران ایرانی به خاطر روسری و یا تی شرتشان دستگیر و زندانی می کنند، قائل می شود؟

شما می گویید که هماهنگی هایی با بزرگان احزاب اصلاح طلب شده است و آنها از این راهپیمایی حمایت می کنند. اگر این دوستان عزیز نفوذی دارند لطفا اول از همه به کمک آقای موسوی، کروبی و صدها نفری که از مسئولان و صاحب قدرتان دولت و کشور هستند بروند و آنها را از حبس در بیاورند. شما می گویید که فکر همه چیز را بچه های فعال در این زمینه و پیشنهاد دهندگان کرده اند و کسی دستگیر نمی شود و چنانچه این اتفاق بیافتد در حد یک بازداشت و تعهد خواهد بود و اگر کسی هم گیر بیافتد و حتی خدای نکرده اعدام شود جامعه به «مظلوميت» ما پی خواهد برد.!!!

من مخالفم. من با این حرکت های استالینی مخالفم.

من در ایران زندگی نمی کنم و خانواده ام نیز دیگر در ایران نیستند. به راحتی می توانم بگویم که به چه قدر خوب حتما این کار را بکنید و کمکتان خواهم کرد و اگر کسی هم دستگیر یا زندانی شد، آنها را پیراهن عثمان کنم و مشغول به یارکشی شوم.

خیر، من مخالفم. من با فرهنگ شهید پرور و مظلوم نما مخالفم.

شما می گویید که می خواهید برای کمک به دگرباشان کاری کنید و این وظیفه ی همه ی ماست. درست است اما باید بدانیم که چه کاری را می خواهیم انجام دهیم. کار ما باید برداشتن یک بار از دوش دوستانمان باشد نه اینکه باری بر دوششان بگذاریم و مجبور شوند کارهای فعلی را رها کرده و به دنبال آزاد کردن و شکنجه نکردن شما برگزار کنندگان بیافتند. شما اگر دوست دارید که کمکی به جنبش دگرباشان کنید بیایید برای تغییر فرهنگی جامعه تلاش کنید و در روز ملی ابتکاری به خرج دهید که دگرباش ستیزی کم رنگ تر شود و خانواده ها و اجتماع، اعضای دگرباش خود را بپذیرند نه اینکه بخواهید به خیابان بریزند و به عنوان یک همجنسگرا از حقوق خودشان دفاع کنند و به آنها اشاره نکنید که ممکن است چه فاجعه ای برای آنها اتفاق بیافتد.

شما می گویید که برای دگرباشان در ایران اتفاق خاصی نمی افتد و مجازاتی که وجود دارد فقط در کتاب قانون است و اجرا نمی شود. آیا می دانید که در شش سال گذشته فقط سازمان ما چهارصد و ده پرونده ی پناهجویی دریافت کرده است. این افراد چرا از ایران خارج شدند؟ شاید بگویید برای خوشگذرانی و خارج نشینی اما این طور نیست. راه های زیادی برای خوشگذرانی و خارج نشینی وجود دارد که این همه پر تنش و خطرناک نیست. دوستان دگرباش پناهجو/پناهنده خودشان می توانند شهادت دهند که چه مشکلات و سختی هایی را تحمل کرده اند و اگر می توانستند در ایران زندگی کنند حتما این کار را می کردند.

شما می گویید که می توانند به جای راهپیمایی در پارک شهر ها جمع شوند و کسی نمی تواند به آنها ایراد بگیرد و ثابت کند که دگرباش هستند. آیا فکر می کنید که در ایران اثبات کردن کار سختی است؟

من مخالفم. من با اینگونه حرکت ها مخالفم زیرا فکر می کنم که هنوز جامعه ی ما آمادگی پرداختن این هزینه ها را ندارد. ما نیاز داریم که زنده و سالم باشیم و همه با هم کمک کنیم تا جامعه و فرهنگمان را تغییر دهیم نه اینکه از متد های قدیمی سردمداران استفاده کرده و هیجان در جان مردم بیاندازیم و آنها را از خانه هایشان به خیابان بکشیم و طعمه کنیم.

من آروز دارم که روزی در ایران دگرباش بودن آنقدر احترام داشته باشد که دیگر هیچ گلایه و خواسته ای نداشته باشیم و برای رسیدن به آن روز تمام زندگی ام را در این راه گذاشته و خواهم گذاشت اما رسیدن به آن روز مستلزم هوشیار بودن و درست عمل کردن است.

«هدف وسیله را توجیح نمی کند.»

این چکیده ای از گقتگوهای تلفنی من با چند نفر از برگزارکنندگان بود و لازم دیدم که آنها در اینجا تکرار کنم و به همه ی دوستانم هشدار دهم که نه تنها من از برگزار کنندگان و حامیان این حرکت نیستم بلکه عمیقا نگران سلامت و امنیت دوستانی هستم که در داخل ایران زندگی می کنند و از این جریانات پشت پرده بی خبرند. مشتاق و خوشحال به خیابان می آیند غافل از آنکه چه سرنوشتی در انتظار آنهاست. خبرهایی در دست است که وزارت اطلاعات ایران در مورد این روز مطلع است و سال قبل نیز روزنامه هایی در باره ی روز ملی نوشتند و این نگرانی وجود دارد که دست های پنهان همیشگی در ایران این بار باز نقشه ای برای دگرباشان کشیده باشند. من دقیقا نمی دانم که چه کسانی پشت این قضیه هستند اما می دانم که همه ی آنها از دگرباشان نیستند و اطلاع دقیقی هم از دگرباشی و تاریخچه ی آن ندارند و برایشان بد نیست که از این قشر جامعه هم ضرب چشمی بگیرند. شاید هم این راهپیمایی برگزار شود و هیچ اتفاقی نیافتد اما باید یادمان باشد که در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی آزادی های زیادی به مردم داده شد تا مخالفان و فعالان احساس امنیت کنند و در سر فرصت حساب تک تک آنها رسیده شود.

پس در آخر باز توصیه می کنم که مراقب باشید و مخالفتم را با این گونه فعالیت ها اعلام می کنم نه به این دلیل که مخالف رعایت حقوق دگرباشان هستم که چنین وصله ای به من چسبیده نخواهد شد بلکه دقیقا بر عکس آن چون مدافع حقوق دگرباشان هستم.

من مخالفم

مدتی است که خبرهایی در ارتباط با یک راهپیمایی همجنسگرایان در مرداد ماه در تهران و دیگر شهرها به من رسیده است و باید بگویم که من کاملا با این حرکت مخالف هستم و به هیچ عنوان از این کار نه تنها استقبال نمی کنم بلکه کاملا نگران سلامت و امنیت دگرباشان ساکن ایران هستم. چه کسی امنیت دگرباشان رو تضمین می کنه در شرایطی که دختر ها و پسرها رو به خاطر طرح امنیت اجتماعی و کوتاه بودن روسری و لباس و غیره دستگیر می کنند. این راهپیمایی یعنی مقدمه ی یک فاجعه ی بزرگ. آیا کسی خبر داره که چند نفر از بچه ها توی زندان مشهد و رشت و تهران و شیراز هستند و جرمشون چیه؟ آیا کسی می دونه که یکی از ماها رو فقط به خاطر اینکه با دوست پسرش تو خونه تنها بوده و با هم سر یک میز شام با یک شمع و یک شاخه گل داشتند غذا می خوردند دستگیر شده و الان نزدیک به یک سال و نیم هست که تو بند 209 اوین هست؟ فقط کوتاه خواستم که بگم من هیچ نقشی در این تصمیم گیری ها و هماهنگی های خطرناک نداشته و ندارم و به تفصیل در سخن اول شماره ی بعد ندا در این باره خواهم نوشت

دوم مهر روز دگرباشان ایرانی

دوستان دگرباش عزیز،
انتخاب و نام گزاردن دوم مهرماه (بیست و چهارم سپتامبر) برای خودمان، دگرباشان ایرانی، را تبریک و شادباش می گویم.
مدت زیادی بود که درباره ی انتخاب این روز بحث و تبادل نظر می شد و در نهایت با تلاش دوستان عزیزمان پیشنهادات جمع آوری، و به نظرخواهی گذاشته شد تا روزی را به نام دگرباشان ایرانی مزین کرده و رعایت حقوق آنها را به همگان یادآوری کنیم. امشب شب فرخنده ای است زیراکه حس با، و در کنار هم بودن را بار دیگر تجربه می کنیم و می خواهیم روز به روز آن را قابل لمس تر کنیم.
واقعا مهم نبود که کدام روز انتخاب شود چون هر کدام از آن روزها دلایل خاص و قابل احترامی داشتند. مهم این است که قدمی در راه منسجم شدن جریانات سال های قبل، از مراسم اولین جمعه ی مردادماه پارسال گرفته تا مراسم دهم مهرماه سال های هشتاد تا هشتاد و سه، برداشته شده است.
در اینجا باید به عنوان عضو کوچکی از این جامعه ی بزرگ از زحمات دوستانی که این نظرسنجی و مسئولیت سنگین پاسخگویی به پیام ها را بر عهده داشتند تشکر و قدردانی کنم. چنانچه این دوستان بار مسئولیت این حرکت بزرگ را به دوش نمی کشیدند و خود را در برابر تمام سختی هایش مقاوم نمی کردند، این حس شیرین را به این زودی ها نمی توانستیم تجربه کنیم. بنابراین بار دیگر از تمام زحمات آنها سپاسگزاری می کنیم.

آرزو می کنم که همیشه شاد باشید و امنیت خود را همواره در اولویت قرار دهید.
روزتان مبارک
آرشام پارسی
نهم تیرماه 1390

نکاتی پیرامون انتخاب یک روز برای خودمان

سلام دوستان،

مدت زیادی است که خیلی از دوستان درگیر بحث هایی درباره ی انتخاب روز ملی هستند. تا به حال سعی کرده ام که مداخله ای نکنم و خود دوستان تصمیم بگیرند اما مدت کوتاهی است که نگرانی هایی خیلی از دوستان پیش آمده که نه تنها خوب نیستند بلکه زیان زیادی هم به جامعه ی دگرباشان می رسانند. با تعدادی از دوستان صحبت شده و جمع بندی نظرات را در زیر به استحضار می رسانم.

یک – کلمه ی «انتخابات» بار معنایی خاصی دارد و ما دگرباشان با توجه به شرایطی که در حال حاضر داریم به هیچ عنوان قادر به برگزاری انتخابات نیستیم. شرکت در «انتخابات» پیش نیازهایی از قبیل شرایط تشخیص واجدین شرایط، ثبت نام، نظارت، شمارش آرا، لحاظ آرا و … که همواره با اعمال این موارد در انتخاب های سراسری در کشورها همچنان امکان تقلب وجود دارد  چه رسد به ما که شاید حتی یکی از شرایط را هم دارا نباشیم. پیشنهاد من استفاده از واژه ی «نظرسنجی» به جای انتخابات است. با استفاده از از عبارت ما همان کار را انجام می دهیم اما با مشکلات کمتری مواجه هستیم.

دو- بحث های زیادی بر سر عنوان این روز نیز مطرح شده که به نظر من و تعدادی از دوستان بیشتر به دلیل واژه هایی است که در آن استفاده شده است. مثلا «روز ملی» یک عبارت فراگیر است و روزی می توان روز ملی باشد که افراد جامعه در یک اقدام سراسری این روز را انتخاب کنند. در ایران دوازدهم فروردین به عنوان روز جمهوری اسلامی همواره به عنوان روز ملی به کار برده شده است که لازم به اشاره نیست که چه تعداد مخالف دارد. روزی که به عبارتی با بیش از هشتاد درصد آرای مردم انتخاب شده بود. پس کلمه ی «ملی» باز مشکل زا است زیرا هدف از تعیین یک روز برای نسان دادن اتحاد و اقدامات سمبلیک است نه ایجاد بحث و جدل و دلخوری. پیشنهاد من استفاده از عبارتی ساده و مشخص است طوری که خیلی ها آن را بپذیرند. مثلا چیزی شبیه روز دگرباشان ایرانی.

سه- فیسبوک مکان مناسبی برای این نظرسنجی به نظر نمی رسد. دوستانی اشاره کرده بودند که در فیس بوک یک نفر می تواند ده ها نام کاربری درست کرده و نظر دهد و نتیجه ی نظرسنجی را تغییر دهد. همچنین خیلی از دوستان هستند که در فیس بوک یا پروفایل ندارند و یا اگر دارند مایل نیستند که کسی از گرایش جنسی آنها با عضویت در این گروه ها و … پی ببرد. پس خود به خود تعدادی از شرکت در این نظر سنجی فقط به خاطر فیس بوکی بودن آن ریزش می کنند.

چهار- مهم نیست که چه روزی تعیین شود. مهم این است که ما بر سر یک روز توافق نسبی داشته باشیم. باید این پیشنهادات به حداکثر سه مورد برسد که افراد از بین این سه روز یک روز را انتخاب کنند زیراکه در غیر این صورت باید با 365 گزینه روبرو شویم.

 پیشنهاد من پس از همفکری با چند نفر از دوستان این است:

الف) این نظر سنجی به صورت ایمیلی انجام شود زیرا از این طریق افراد می توانند با اطمینان بیشتری شرکت کنند و هویت آنها برای عموم فاش نخواهد شد.

ب) یک گروه تقریبا پنج تا هفت نفره به عنوان ناظران این نظرسنجی و ترجیحا بی طرف تعیین می شوند. این افراد به ایمیلی که برای این منظور ساخته می شود دسترسی پیدا خواهند کرد و هر کدام می توانند در شمارش آرا و تطابق تعداد نظرها به طور مستقل تایید کنند که نتیجه درست بوده است. این افراد در آینده نیز می توانند شهادت دهند که مثلا تعداد دویست نفر در این نظر سنجی شرکت کردند و هشتاد نفر ترجیح شان فلان روز بود. از این طریق برای دوستانی که در ِانده به جامعه ی دگرباشان اضافه می شوند نیز این شبهه وجود نخواهد داشت که چرا این روز و … همچنین اگر افرادی در آینده اعلام کنند که ما در این نظر سنجی شرکت نکرده ایم ئ رای نداده ایم و از کجا معلوم که این روز نظر اکثریت شرکت کنندگان بوده است این گروه ناظر می توانند به این افراد اطمینان دهند که مشکلی وجود نداشته است.

ج) این گروه ناظر ترجیحا باید با اقشار مختلف جامعه در ارتباط باشند و بتوانند در کاهش درصد نظرات کاذب (چنانچه فردی با ساختن ایمیل های مختلف رای های همسان بدهد و بخواهد در نتیجه تاثیرگزار باشد) کمک بزرگی باشند. این افراد می توانند ایمیل هایی که ارسال می شوند را با لیست ایمیل هایی که دارند تطبیق دهند و مطمئن شوند که این افراد اشخاص حقیقی هستند و چنانچه نری ارسال شد که هیچ کدام از این افراد نتوانستند هویت حقیقی آن را تعیین کنند یعنی آدرس ایمیل او در لیست های هیچ کدام از ناظران نبود به راحتی می توان با آن ها تماس گرفت و به صورت تلفنی و یا دیگر راه های ارتباطی نظر را تایید و یا باطل کرد.

د) مدت زمان اعلام نظرها هم برای مثلا یک هفته می تواند تعیین شود زیرا ممکن است بعضی از دوستان دسترسی هر روزه به اینترنت نداشته باشند و باید زمان کافی برای این کار وجود داشته باشد. همچنین می توانیم زمانی را برای خبررسانی از این نظرسنجی از قبل تعیین کنیم و همه ی دوستان در وبلاگ ها و فیسبوک و رسانه های خود به همه ی دوستانشان اطلاع دهند که می توانند در این نظر سنجی شرکت کنند.

امیدوارم که بتوانیم با کمک هم به این بحث ها خاتمه دهیم و اولین قدم را در راه اتحاد و همبستگی و با هم بودن و یک دل بودن و …. برداریم.

دوستدار همه ی شما

آرشام پارسی

در ارتباط با بحث هایی درباره ی»روز ملی همجنسگرایان»

مدتی است که بحث هایی در ارتباط با موضوع «روز ملی همجنسگرایان» مطرح شده است و دوستانی هم در فیس بوک با من تماس گرفته اند و معمولا مورد این پرسش قرار گرفتم که به چه دلیل این روز را انتخاب/پیشنهاد و یا حمایت کردم. لازم دیدم با توجه به ادامه ی بحث ها به چند مورد به صورت کوتاه اشاره کنم.

 

1- اینجانب به هیچ عنوان در انتخاب و یا تصمیم گیری و دیگر موارد این روز مداخله ای نکرده ام و تنها اخبار آن را در یکی از شماره های نشریه ی دگرباشان ایرانی، ندا چاپ کرده ایم.

 

2- صفحاتی در فیس بوک نیز به همین منظور درست شده بود و درخواست عضویت در آنها یا ارسال شده بود و یا توسط مدیر صفحه من به لیست اعضا اضافه شده بودم که یا عضویتم را تایید نکردم و یا از آن گروه خارج شدم. تنها به این دلیل که ترجیح می دادم در این تصمیم گیری ها شرکت نکنم و تصمیم گیری ها از طریق دوستان انجام شود.

 

3- یک عده از اعضای جامعه ی دگرباشان در حایی که حالا می تواند فیس بوک و یا ایمیل و … باشد دور هم جمع شده اند و یک روز را تعیین کرده و بحث و تبادل نظر کرده اند و تصمیم گرفته اند که جمعه ی اول ماه مرداد را روز ملی همجنسگرایان ایرانی نام بگذارند. از نظر دموکراتیک بودن ایرادی به این کار وارد نیست به جز نام این روز که تداعی کننده ی انتخاب سراسری این روز توسط اکثریت مطلق اعضای جامعه می باشد.

 

4- به نظر من اگر دوستانی که این تصمیم را گرفته اند باز با هم مشورت کنند و نام این روز را فقط چیزی شبیه روز همجنسگرایان ایرانی بگذارند مشکل خاصی وجود ندارد و هر کس مایل باشد می تواند برنامه های خود را در این روز داشته باشد و همانطور که پیشنهاد کرده بودند به میهمانی بروند و شاد باشند و … اگر در آینده روز به روز بر مقبولیت این روز اضافه شد و یا  امکان ایجاد یک نظرسنجی سراسری وجود داشت می توان نام فراگیرتری برای آن انتخاب کرد.

 

این پست وبلاگ نه در جهت تایید و یا انکار گروه، فعالیت، پیشنهاد و … می باشد و تنها لازم دیدم که در ارتباط با نقش خودم و حتی سازمان کمی توضیح دهم تا ابهامی وجود نداشته باشد.

 

آرشام پارسی

امروز نامه ای به یک روانپزشک و یا روانشناس بفرستید

دوستان عزیز،

همه ی ما دگرباشان یاروزی ناچار شده ایم که به روانپزشک و یا روانشناس مراجعه کنیم و یا مجبور شده ایم و یا خواست خودمان بوده است. به هر دلیل اکثر مواقع انتظاراتمان براورده نشده و مشکلی جدید نیز ایجاد شده است. پیشنهاد می کنیم که نامه ی تهیه شده را پرینت و حداقل به یک روانشناس و یا روانپزشک پست کنید.

سعی کنیم که حداقل این قشر از اجتماع را از خواسته هایمان آگاه کنیم.

دریافت نامه ی پیش نویس شده: letter-May17-2011

سخن اول ندا: به مناسبت روز جهانی مقابله با هوموفوبیا

بیست و هفتم اردیبهشت ماه (هفدهم می) روز جهانی مقابله با همجنسگراستیزی است. در سال های گذشته در معنای همجنسگراستیزی و رفتارهایی که این معنا را دارند صحبت های زیادی شده است. دوستان عزیز دگرباش بارها و بارها نوشته اند، بحث کرده و همچنان تلاش می کنند. همه ی ما می دانیم که ریشه ی همجنسگراستیزی در عدم آگاهی است. قوانین مجازات اسلامی همجنسگراستیز است. سیاستمداران زیادی همجنسگراستیزند. مردم زیادی هم هینطور و در این روز باید به مقابله با آنها برخاست.

اما این مقوله فقط به رفتارهای خشونت آمیز و غیر انسانی محدود نمی شود. رفتارهای همجنسگراستیزانه نیز می تواند در نزدیک ترین افراد خانواده نیز مشاهده شود. و این صرفا منوط به طرد کردن و یا در مواردی کشتن فرزندان همجنسگرایشان نمی شود. این رفتارها می تواند از دوست داشتن زیاد نیز نشات بگیرد. به عبارت دیگر همیشه هوموفوبیا ریشه در نفرت ندارد و گاهی ریشه ی آن عشق است.

برای مثال چندی مادربزرگ یکی از دگرباشان با من تماس گرفت و در ارتباط با نوه ی همجنسگرایش از من سوالاتی پرسید. گفتگوی دوستانه ای داشتیم و خوشحال بودم از اینکه جامعه ی ما آنقدر تغییر کرده است و یا به عبارتی تلاش های جامعه ی دگرباشان به نتایجی رسیده است که مادربزرگ شصت و پنج ساله ی یکی از اعضای جامعه ی ما نه تنها نوه اش را پذیرفته و قبول دارد بلکه از من می خواهد تا با دخترش صحبت کنم تا بتواند با همجنسگرایی پسرش، که او را در اینجا رضا می نامیم، کنار بیاید.

وقتی  با مادر رضا، که او را مینا می نامیم، تماس گرفتم لازم نبود که خودم را معرفی کنم. در ابتدای مکالمه مینا شروع کرد به گریه کردن و گفت که نمی خواهد چیزی بگویی تمام مصاحبه ها و ویدیو هایت را بارها و بارها دیده ام و می توانم کلمه به کلمه اش را از بر برایت تکرار کنم. فقط یک سوال دارم. آیا درست است که عمر این افراد از عمر دیگران بسیار کوتاه تر است و این ها خیلی زود می میرند؟!

تعجب کردم. خندیدم و گفتم چه کسی این حرف را زده است. و همانطور که تصور می رفت از چند خانم ایرانی که دور میز شام جمع شده بودند و گپی می زده اند شنیده بود. بازگوکننده ی این حرف حتی مدعی شده بود که از خودش این حرف را نمی زند و شنیده است که در کتاب های معتبر علمی نیز این موضوع به اثبات رسیده است. این مادر بیچاره که نگران سلامتی فرزندش بود و حتی نمی خواست از نام همجنسگرا نیز استفاده کند نه از روی دشمنی بلکه از روی عشق به فرزندش تلاش می کرد رضا را متقاعد کند که همجنسگرا نیست و می تواند یک فرد «عادی» باشد. و در کل مخالف گرایش جنسی متفاوت او بود چون دلش نمی خواست که دیگران بفهمند که رضا همجنسگراست. حتی بر سر آن میز شام نیز ترس داشت که مبادا حرفی بزند و دیگران متوجه شوند. این رفتار هم نوعی از هوموفوبیا یا هجسگراستیزی است.

سعی کردم تا جایی که مینا دوست داشت حرف بزند و خالی شود. می توانستم درک کنم که یک مادر ممکن است چقدر از شنیدن این خبر ناراحت شود. مینا اولین مادری نبود که با او صحبت می کردم اما حرف هایش دقیقا شبیه بقیه ی مادرها بود. به مینا گفتم که من مادر نیستم اما می توانم تقریبا خودم را جای تو بگذارم و کاملا حق با توست اما یک اشتباه در زندگی ات کرده ای که باعث شده امروز این همه ناراحت باشی و آن اشتباه بزرگ این بوده که آرزوهای خودت را بر روی فرزندت سرمایه گزاری کرده ای. این اشتباه خیلی از پدر و مادرهاست. دوست دارند که فرزندانشان دکتر و یا مهندس شوند. خوب چرا خودشان نشدند؟ دوست دارند که فرزندشان بزرگ شود، ازدواج کند و عروس/داماد و نوه دار شوند. حالا این فرزند آن چیزی نیست که والدینش بر روی آن آرزوهایشان را ساخته بوده اند. مقصر این وسط کیست؟ پدر و مادر و یا فرزند؟ هیچکدام مقصر نیستند. چون اصلا اتفاق خاصی نیافتاده است که بخواهی مقصر را پیدا کنیم. حلا بر فرض محال مقصر هم مشخص شد، می خواهیم چه کار کنیم؟

به مینا اطمینان دادم که مردن هیچ ارتباطی به گرایش های جنسی ندارد و فرزند همجنسگرا نیز با فرزند دگرجنسگرا نیز تفاوتی نخواهد کرد. مهم این است که تو فرزندت را دوست داری و او نیز مادرش را صمیمانه دوست می دارد. باید به خودش افتخار کند که رضا او را آنقدر دوست دارد و به او اطمینان کرده است که راز دلش را با او در میان گذاشته و باید از این بابت خوشحال باشد. رضا می توانست کاری کند که هیچ گاه کسی از همجنسگرایی او مطلع نشود. حتی ممکن بود برای جلوگیری از ناراحتی او تن به خواسته هایش بدهد و ازدواج کند و بچه دار هم شود اما این وسط زندگی چه کسی تباه شده است؟ در این زمان است که باید به دنبال مقصر گشت.

چندی پیش بر روی صفحه ی فیس بوک پاتوق ال جی بی تی این سوال را پرسیدم: اگر یکی از اعضای خانواده ی تان ناگهان به گرایش جنسی شما پی ببرد اولین چیزی که می گویید چه خواهد بود؟ و آیا فکر می کنید این توضیح شما قانع کننده باشد؟

پارسا گفت: خودم را آماده ی موجی از انتقادات، سرزنش ها و تمسخرها می کنم و در جواب حرف هایشان فقط می توانم بگویم که شما نمی فهمید اما مطمئنا آنها قانع نخواهند شد.

ایمان گفت: شاید فکر کنند که به تمام پسرهای فامیل نظر دارم و این خودش مسئله ی جدیدی است. در حال حاضر خانواده ام کمی از بی میلی من برای ازدواج مطلع شده اند و این موضوع می تواند آنها را سردرگم کند و واقعا نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد.

وحید گفت: خانواده ی من با خبر هستند یعنی خودم به آنها گفتم کلی توضیح دادم. البته دعوا و جدل کم نداشتیم و در نهایت خانواده ام تصمیم گرفتند که من را به روانپزشک ببرند تا درمان شوم. درمان نتیجه ای نداشت و من توضیحاتم را زیادتر کردم و مقاله های زیادی به آنها دادم تا مطالعه کنند. سعی کردم که متوجه شوند همجنسگرایی تنها به رابطه ی جنسی با همجنس ختم نمی شود من می توانم عاشق همجنس خودم باشم.

جوانه گفت: شاید به آنها بگویم که همانطور که مادرزادی تک کلیه ای هستم گرایش جنسی ام نیز مادرزادی است. شاید قبول کنند.

نیما گفت: انکار می کنم.

بنیامین گفت: نه انکار می کنم و نه توضیحی می دهم فقط سعی می کنم آنها با یک روانشناس صحبت کنند اما خوب روانشناس خوب و آگاه هم سخت پیدا می شود.

همانطور که از لابلای این چند پاسخ می توان فهمید ترس از فهمیدن گرایش جنسی فقط به خانواده و اطرافیان محدود نمی شود بلکه خود همجنسگرایان نیز از این موضوع ترس دارند و دلیل عمده ی آن این است که نمی خواهد خانواده هایشان را اذیت کنند چون واقعا با توجه به شرایط ایران و عدم آگاهی عمومی قبول مواردی که از آن تابو ساخته شده است آسان نیست.

مقابله با همجنسگراستیزی نیاز به قشون کشی و دعوا ندارد. فقط باید اطلاع رسانی کرد. مینا امروز رضا را بیش از همیشه دوست دارد چون می داند که با همجنسگرا بودن فرزندش رابطه ی مادر و فرزندی آنها خدشه دار نمی شود. فقط باید این موضوع را بپذیرد و مسلما نیاز به زمان خواهد داشت. او حتما می تواند همانطور که دیگران توانستند.

!!!کمپین من یک همجنسگرا هستم!!!

یکی از دوستان در ارتباط با این کمپین از من سوال کرد و پس از یک تحقیق کوتاه نگرانی هایی برایم به وجود آمد که لازم دیدم با شما دوستان در میان بگذارم.

اول از همه با خانم نادره افشاری تماس گرفتم و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم. مشکل اینجاست که خانم افشاری هیچ توضیحی درباره ی کمپین ارائه نکرده اند و نگفته اند که چه برنامه ای دارند. و خوب جمع آوری اطلاعات و آدرس ایمیل دوستان دگرباش بدون بیان هیچ منظور و هدفی درست نیست.

مهم ترین سئوال این است که چه کسی می خواهد امنیت دگرباشانی که می خواهند در این کمپین شرکت کنند را تامین کند؟

اگر قرار بر این باشد که همجنسگرایان بیایند و بگویند که من یک همجنسگرا هستم، آیا به هیچ عنوان به عواقب این کار نیز فکر کرده ایم؟ این چنین حرکت های اجتماعی بسیار به جا و خوب می تواند باشد اما در کشورهایی که سایه ی شکنجه و مرگ بر سر دگرباشان نباشد.

آیا پیشنهاددهندگان این کمپین به این موضوع فکر کرده اند که اگر تنها و تنها یک نفر با شرکت در این کمپین و اعلام اینکه همجنسگراست مورد شناسایی رژیم  و تحت خطر قرار گرفت چه می شود؟ آیا به افزایش آمار پناهجویان فکر کرده ند؟

من به هیچ عنوان معتقد نیستم که باید سکوت کنیم و پاسخ ندهیم و هر چه به سرمان آمد تحمل کنیم بلکه برعکس اهل فریاد زدن هستم اما هر چیزی راه و روش خاص خودش را دارد و از شیوه ی درستی باید انجام شود. گرفتن یک حق نباید باعث از بین بردن حق دیگری شود.  خصوصا اگر بیم آن وجود داشته باشد که هدف بیشتر رسیدن به اهداف سیاسی باشد نه حقوق دگرباشان.

بنابراین تا زمانی که توضیحات واضح و روشنی از طرف خانم افشاری ارائه نشده است تماس گرفتن و منتشر کردن این اخبار را یک نگرانی خاص خود می دانم.

آرشام پارسی

پیام نوروزی

شش سال پیش در چنین روزی!

شش سال گذشت. شش سال پیش در چنین زمانی من در مرز سلماس ایستاده بودم و مهر خروج را در پاسپورت ایرانی ام نگاه می کردم.
باورش سخت بود که خانواده ام، دوستانم، شغل و شهر و کشورم را می گذارم و با پای خودم به تبعید می روم.
هنوز باورش سخت است که چطور توانستم از همه چیز دل برکنم و تنها با یک امید برای فردای بهتر وارد ترکیه شوم.

به خوبی به یاد دارم که چهاردهم اسفند ماه ساعت 12:45 دقیقه ظهر بود که از پنجره ی کوپه ی قطار پرچم ایران و ترکیه که کنار هم بودند را تماشا می کردم.
هیچگاه مرز این همه برایم معنا نداشت. مرزی بین بودن و نبودن، مرزی بین اینجا و آنجا، مرزی بین تو و خانواده ات، مرزی بین تو و دوستانت، مرزی بین تو کشورت، مرزی بین تو و خاطراتت، مرزی بین تو و ملیتت و مرزی بین تو و همه ی چیزهایی که در بیست و چهار سال با آنها مانوس و همراه بوده ای.
سخت بود. گریه می کردم و دلم حسابی گرفته بود.
آن زمان بود که  باز و این بار کاملا جدی به خودم قول دادم و عهد بستم که خودم را وقف کمک کردن به هم احساسانم کنم. دوستان همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگونگانی که مشکلات عدیده شان را از اعماق وجودم درک می کردم. دوستانی که حرف زدن از یادشان رفته بود و یا نای حرف زدن نداشتند. تصمیم گرفتم که «باشم» و کاری را که چند سال پیش از آن شروع کرده بودم را به صورت کاملا جدی ادامه دهم.
امروز ششمین سالگرد خروج من از ایران است. ششمین سالگرد زندگی در تبعید هر چند که تمام آزادی ها را داشته باشی. غمگین است اما خوشحالم.
خوشحالم از اینکه تا به امروز بر سر قول خودم مانده ام و پای تمام سختی ها و مشکلاتش ایستاده ام. خوشحالم که موضوع دگرباشان ایرانی از پستوهای خانه ها به روی میز رسانه های جهانی منتقل شده است. خوشحالم که دوستان خیلی زیاد تری پیدا کرده ام و همراه هم هستیم. خوشحالم که در سختی و ها و خوشحالی دوستانی که از ایران خارج شده اند و درخواست پناهندگی داده اند همراه بوده ام و در حد توانم سعی کرده ام کمک شان کنم. خوشحالم که آغوشم را برای دوستانم باز کردم تا اگر دلشان گرفته است شانه ای برای گریه کردن داشته باشند. خوشحالم که خانواده ام پشتیبانم بودند. خوشحالم که پدر و مادران خیلی از دوستانم با من در تماس هستند و با هم حرف می زنیم تا مشکلی از مشکلات آنها کم کنیم. خوشحالم که نه تنها من هستم بلکه خیلی های دیگر هم امروز هستند. خوشحالم که دیگر نق نمی زنیم که کسی به حال ما دل نمی سوزاند. خوشحالم که خیلی ها هستند که شرایط ما را درک می کنند و در کنارمان هستند. خوشحالم که گذشته ام را فراموش نکرده ام. از خیلی چیزهای دیگر هم خوشحالم که شاید الان به خاطر نیاورم.
امروز دوست دارم باز عهد خودم را تجدید کنم و همچنان در کنار دوستان بی شمارم باشم.
دوستتان دار شما

آرشام پارسی

یک شعر و دو پاسخ

«این شعر معروفی از حمید مصدق هست:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها
به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
» او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
» مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! »
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت»

جلسات هفتگی و مشاوره ی تلفنی برای دگرباشان ایرانی

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) خدمات جدید خود را به دگرباشان ایرانی خصوصا آنهایی که در تورنتو زندگی می کنند ارائه می نماید. شیلا، یکی از همکاران ما در سازمان در حال تکمیل تحصیلات خود در رشته ی روانشناسی در دانشگاه یورک می باشد. او قبول کرده است که مدیریت جلسات هفتگی سازمان را به عهده بگیرد.

بنابراین از تمامی ایرانیان دگرباش دعوت می نماییم که در جلسات هفتگی ما شرکت کرده و نگرانی ها و مسائل عاطفی خود را در محیطی کاملا دوستانه و امن مطرح کنند. ما همچنین با ارئه ی یک شماره تلفن می توانیم تماس دوستانی که به هر دلیل امکان حضور در این جلسات را ندارند را فراهم نماییم.

این جلسات چهارشنبه ها از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر به وقت امریکای شرقی (10:30 تا 11:30 شب به وقت تهران) در اتاق جلسات سازمان برگزار خواهد شد.

20 Bay Street, 12th Floor

Toronto, ON M5J 2N8

همچنین می توانید با شماره ی 1840-214-416-001 تماس گرفته و از اپراتور بخواهید تا شما را به Ontario Room وصل کند.

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR)

وضعیت پناهجویان دگرباش ایرانی – صدای امریکا

انتشار الکترونیکی مجله ی هومان

هومان اولین مجله ی ایرانی است که متعلق به همجنسگرایان بود. هومان به همت دوستان زیادی هجده شماره منتشر کرد و تعطیل شد. هومان همیشه به عنوان اولین مجله در خاطره ها باقی ماند و باید بماند.

 

از این رو در چند سال گذشته تلاش کردیم تا هر هجده شماره ی هومان را از آلمان، سوئد، امریکا، ایران و انگلستان گردآوری و آن را به صورت نسخه های پی دی اف منتشر کنیم.

 

هم اکنون آرشیو مجله ی هومان در کتابخانه ی الکترونیکی سازمان دگرباشان ایرانی – IRQR موجود و قابل دسترس است. در انتشار آن و حفظ آثار و تاریخ جنبش دگرباشان ایرانی همراهمان باشید.

http://www.irqr.net/library/homan.htm

 

با تشکر از تمام دوستانی که ما را در گردآوری و بارگزاری این مجموعه در طول سه سال گذشته یاری کردند.

 

همچنین می توانید آرشیو مجله های ماها، دلکده، همجنس من، رنگین کمان و سکاف را در کتابخانه ی الکترونیکی سازمان بیابید.

 

مادرها

چند روزی است با یکی از لزبین های ایرانی در تماس هستم و امروز با مادر او تلفنی صحبت کردم. حدود شش ماه است که از گرایش جنسی دخترش مطلع شده و فشار روحی زیادی دارد.
اول از همه از او تشکر کردم که دخترش را طرد نکرده و او را هر چند نمی فهمد اما حمایت می کند چون مادر بودن می تواند به همین معنا باشد.
سوالات خیلی زیادی داشت و نمی دانست که چطور باید رفتار کند. نمی دانست جواب همسر و پسرانش را در صورتی که آنها هم بفهمند را چه بدهد و هزار نگرانی مادرانه ی دیگر که مثلا اگر دستگیر شوند چه می ود و …
حدود چهل و پنج دقیقه با هم صحبت کردیم و سعی می کردم که سوالات این مادر عزیز را پاسخ دهم. چند بار نتوانست خودش را کنترل کند و گریه کرد و می گفت که دخترش را دوست دارد و نمی خواهد که هیچ مشکلی برایش پیش بیاید. گفت که هر چند هنوز نمی داند چرا دخترش همجنسگرا شده است اما مثل شیر پشت او خواهد ایستاد و به کسی اجازه نخواهد داد که مشکلی برای او به وجود بیاورد.
شماره تلفن یکی از روان شناسان مورد اعتمادم را به آنها دادم که وقت ملاقاتی بگیرند تا یک سری از سوالاتشان را پاسخ دهد. با آنها در تماس خواهم بود و خوشحالم که جامعه ی ما در حال تغییر است.

پدربزرگ

دو روز پیش در حالی که با یکی از دوستان پناهجو صحبت می کردم تلفنی از خواهرم دریافت کردم که حاوی خبر بدی بود. پدربزرگم فوت کرده بود. احساس خیلی بدی بود و جدای از همه ی ناراحتی های از دست دادن یک عزیز تحمل اینکه تو نمی توانی به ایران برگردی و حداقل باعث تسکین خانواده ات شوی سخت تر بود. بارها به مادرم تماس گرفته ام اما آنها بیشتر نگران من هستند و من نگران آنها. امیدوارم که هیچکس این تجربیات را نداشته باشد.

چند روز دیگر در ترکیه

دسترسی به اینترنتم در این چند روز کم بود. جلسه ام با سازمان ملل به خوبی برگزار شد و فرصتی ایجاد شد تا یک بار دیگر در ارتباط با مسائل پناهجویان دگرباش ایرانی به بحث و گفتگو بنشینیم و امیدوارم که پرونده هایی که در آن جلسه مطرح شد هر چه سریعتر مورد توجه قرار بگیرد و شرایط سختشان بهبود ببخشد.

با چندین نفر از دوستان مقیم آنکارا نیز دیدن کردیم و بعد به کایسری آمدیم. حدود یک هفته است که در کایسری هستم و هر روز با تعدادی از پناهجویان ملاقات دارم و مصاحبه های متعددی انجام داده ایم. دوستان عزیزی نیز من را به خانه هایشان دعوت کردند و با هم غذای ایرانی خوردیم. مزه ی این غذاها علاوه بر ایرانی بودنشان بیشتر از روی صمیمت و مهربانی شان بود و جا دارد یک بار دیگر از همه ی آنها تشکر کنم. راجع به موارد زیادی گفتگو و تبادل نظر کردیم و امیدوارم که شرایط همه ی آنها روز به روز بهتر شود و فشارهایی که از جنبه های مختلف به آنها وارد می ود هر چه سریعتر برطرف گردد.

چند نفر هم به تازگی وارد ترکیه شدند و آنها را در ایستگاه قطار دیدم و سعی کردم که جا و مکانی برای اقامت پیدا کنند و تا جایی که خبر دارم در حال حاضر شرایطشان متعادل شده است.

فردا به همراه یکی از دوتان پناهنده به تورنتو باز خواهم گشت و ک بار دیگر شاهد خوشحالی دوستانم خواهم بود.

باز هم هفتمین روز در ترکیه

امروز به اتفاق دو نفر از دوستان تازه وارد به دفتر کمیسریای عالی گناهندگان سازمان ملل رفتم و خوشبختانه آنها برای روز بعد وقت پیش مصاحبه گرفتند. بعد از آن هم با چند نفر از دوستان دگرباش ملاقات کردم نها را بعد از مدت ها دیدم و هم شنیدن داستان ها و مشکلات آنها ناراحت کننده بود. فردا جلسه ای با دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل دارم و باید برای آن آماده شوم.

باز هم ششمین روز در ترکیه

امروز به آنکارا آمدیم و به محض رسیدن به هتل برای  مصاحبه با یکی از لزبین های ساکن آنکارا به استودیو رفتیم. یکی از دوستان تازه وارد را هم که یک روز قبل به ترکیه آمده بود را هم دیدیم. در هتلی که بودیم قط فکر می کنم یک یا دو نفر غیر ایرانی بودند. همه برای گرفتن ویزا و یا گرین کارت امریکا به ترکیه آمده بودند و کلن صحنه ی خوشحال کننده ای نبود.  همه ی آن کسانی که به اصطلاح تا چند ماه دیگر به امریکا یا کانادا می رفتند از یکی از بچه ها مدام می خندیدند. دلم می خواست که بلند از همه ی آنها بگرسم که آیا به کجا می خواهید بروید و اصلا چرا می خواهید از ایران بروید. همان جا باشید و بخندید تازه راحت تر هم هستید. ممکن است در «غرب» به خاطر خندیدن دستگیر هم شوید.

فردا با دو نفر از دوستان باید به دفتر کمیسریای عالی گناهندگان سازمان ملل بروم.

باز هم پنجمین روز در ترکیه

روز شلوغی بود. با دوست پسر فرزان ملاقات داشتیم و چند نفر دیگر از دگرباشان ایرانی را نیز دیدیم. تمام رز تقریبا فارسی به انگلیسی و یا ترکی به انگلیسی ترجمه می کردم.

شب هم به ایستگاه قطار وان رفتیم و منتظر یکی از دوستان بودیم که تازه به ترکیه می آ»د. اما اجازه ی عکس برداری ندادند. قطار ایران که رسید حال و هوای خوبی داشتم. یک پیشنهاد شد و یک تصمیم گرفتم. از مسئولان قطار ایران خواستیم که اجازه دهد داخل شویم و تا اسکله با آنها برویم. قبول کردند.

در رستوران قطار یک جوجه کباب خوردم که حسابی چسبید. قلبم به تپش افتاده بود. هر چند در خاک ترکیه بودم اما داخل ملک جمهوری اسلامی ایران نشسته بودم. به هر حال قطار حرکت کرد و تا اسکله رفتیم. راهی که پنج سال پیش از آن گذشتم. پنج سال پیش فکر نمی کردم که چه تغییراتی اتفاق بیافتد و به کجا بروم اما امروز خوشحالم که توانسته ام تصمیم و قولی که ده سال پیش به خودم بدهم را همچنان نگه دارم.

فردا به آنکارا خواهم رفت.

باز هم چهارمین روز در ترکیه

امروز به هر بیچارگی ای که بود یک ماشین کرایه کردیم و جاده ای را گرفتیم که به سمت ایران می رفت. دلهره و یا بهتر دلشوره ی عجیبی داشتم. تصمیم داشتیم هر چه امکان دارد به مرز نزدیکتر شویم. خط راه آهن را دنبال می کردیم. همان خطی که خیلی از دوستان ما از آن می گذرند و هنوز هم می گذرند.

تا حدود صد متری مرز رفتیم و ساختمان های ایران که برای بازدید پاسپورت ها ساخته شده بود به خوبی مشخص بودند. پرچم ایران-ترکیه نیز بیشتر از همه چیز حال آدم را بد می کرد. یک بار دیگر و به شدت بیشتری جس تبعیدی بودن به من دست داد.

اینجا و صد متر آن طرف تر برای من از زمین تا آسمان می تواند تفاوت داشته باشد. حق رفتن به جایی که در آن به دنسا آمده ام و بزرگ شده ام نیز دیگر ندارم. بارها اشک در چشمانم حلقه زد اما نمی خواستم گریه کنم.

باز سومین روز در ترکیه

امروز استانبول را به مقصد وان ترک کردیم. وقتی به فرودگاه وان رسیدم بوی خاک در فضا را به خوبی می توانستم حس کنم. همه جا خاک بود و تا اصلا نمی توانستم تحمل کنم. فرزان در فرودگاه منتظر ما بود و به اتفاق به هتل جای که یکی دیگر از دوستان کانادایی منتظر ما بود رفتیم. با چندین نفر ملاقات کردیم و شب که به خانه ی برگشتم تا صبح بیدار ماندیم و از همه جا حرف زدیم. دوستان و همخانه های فرزان بهایی بودند و همه من را می شناختند و بالطبع بحث بر سر دگرباشان بود نه بهائیان.

فردا قرار است جایی برم که پنج سال پیش از آنجا آمدم

باز هم دومین روز در ترکیه

امروز هم در استانبول بودم. بح تا ظهر با دوست روزنامه نگارم در مناطق مختلف شهر که همگی به خیابان استقلال ختم می شد قدم زدیم و در مورد شرایط ترکیه و دگرباشان ایرانی صحبت کردیم. همجنین با جند نفر از دوستان دگرباش ایرانی که در استانبول مقیم بودند ملاقات کردیم و پای حرف های آنها نشستیم.

دیدارهای خیلی جالبی بود و آنها خوشحال از اینکه من را می بینند و من مسرور از اینکه آنها را می بینم و بیشترین زمان ملاقاتمان صرف بغل کردن و بوسه بود. وقتی که اشتیاق آنها را می دیدم و خاطراتشان از در ارتباط اینترنتی بودن با من و یا شرایط خانوادگی  و صحبت هایشان بعد از هر مصاحبه ی تلوزیونی من را تعریف می کردند ناخودآگاه به یاد می آوردم که چرا اینجا هستم. یکی از آنها پرسید که چطور شد که تصمیم گرفتی که همه ی این کارها را انجام دهی و فکر می کنم دقیقترین و واقعی ترین حسم را گفتم: برای اینکه تو را یک روز اینقدر خوشحال ببینم.

تا صبح درست نتوانستم بخوابم و مدام خوابهای دوستانم را می دیدم که خودکشی کرده بودند، آنهایی که من محرم مشکلات زیادشان بودم وهر وقت که بیدار می شدم حس می کردم که چقدر خوشحال و خوشبخت هستم. فکر می کنم این ته مایه ی تمام اهدافم بود که دوستانم، آنهایی که محکومند به خاطر گرایش جنسی شان سختی های زیادی را تحمل کنند را خوشحال کنم. به آنها بگویم که مطمئن باش حداقل یک نفر در این دنیای بزرگ هست که حرف تو را می فهمد و برایش خیلی مهم هستی. می داند که چه می گویی و چه حق و حقوق از دست رفته ای داری و حاضر است از همه چیزش بگذرد تا خوشحالی شما را ببیند.

باز هم روز اول در ترکیه

باز هم به ترکیه آمدم. هر بار که وارد ترکیه می شوم و حرف زدن مردم را در همان چند دقیقه ی اول می شنوم احساس خاصی پیدا می کنم. از یک طرف یاد تمام سختی ها و مشکلاتی که در طول پناهندگی ام کشیدم می افتم. یاد احساسا غربت ها، گریه ها، کتک خوردن  ها، سوء استفاده ها و … و از طرف احساس خوبی دارم که می توانم کاری برای هم احساسانم انجام دهم. آنها را ببینم. پای حرف هایشان بنینم. درد دل هایشان را گوش کنم. خواسته هایشان را تا حد امکان براورده کنم و … که همگی این ها حس خوب «بودن و با هم بودن» را تداعی می کند.

روزی که برای اولین بار به ترکیه آمدم یک کلمه ترکی هم بلد نبودم اما امروز وقتی با راننده ی تاکسی ای که از فرودگاه ما را به هتل می رساند حرف می زدم مورد سوالی قرار گرفتم که متوجه شدم ترکی را نه تنها می فهمم بلکه می توانم منظورم را نیز به خوبی بیان کنم. از من پرسید که کجایی هستی و گفتم ایرانی. گفت تبریز؟ گتم نه. با کمی تردید پرسید چطور ترکی بلد هستی و وقتی فهمید که در ترکیه یاد گرفتم باورش نمی شد. احساس خوبی پیدا کردم و شروع خوبی بود.

همانطور که قبلا گفتم با یکی از گزارشگران کانادایی به ترکیه آمدم و قرار است در جلسات متعددی از جمله دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل شرکت کنیم. با پناهجویان هم ملاقات خواهیم داشت. چند نفر به تازگی ایران را ترک کرده اند و آنها را ملاقات خواهم کرد و فرصتی است که خودم شخصا آنها را به سازمان ملل و دیگر ادارات معرفی کنم تا به اصطلاح ضدحال از راه دور کار کردن کمی کمتر شود. با یکی از دوستان پناهنده نیز ترکیه را به سمت کانادا ترک خواهیم کرد.

سعی خواهم کرد بر منوال گذشته اتفاقات و اخبار مهم را از در وبلاگم بنویسم. چنانچه لازم است ب من تماس بگیرید می توانید از این شماره استفاده کنید: 05546586495

تجربه

خیابان مانت پلزنت
راه جنگلی
سی دقیقه پس از بامداد
تاریکی
درخت
صدای آب
و تنهایی
بعد هم قبرستان
ترسناک بود تجربه ی دیشب من

سفر به ترکیه

مدتی است که با تورنتو استار، یکی از روزنامه های سراسری کانادا برای تهیه ی گزارشی از وضعیت دگرباشان ایرانی همکاری می کنم و برای تکمیل این گزارش از 26 آگوست تا 13 سپتامبر  بازدیدی از ترکییه خواهیم داشت.

در حدود 20 روزی که در ترکیه هستیم از شهرهای استانبول، وان، آنکارا، کایسری و قاضی آنتپ بازدید خواهیم کرد تا با دگرباشان پناهجوی مستقر در آن شهرها ملاقاتی داشته باشیم. همچنین تعدادی از دوستان پناهجو در شهرهای دیگر نیز برای بررسی وضعیتشان از شهرهای دیگر مسافرت خواهند کرد تا ملاقاتی داشته باشیم.

همچنین با دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل و سفارت کانادا نیز جلساتی خواهیم داشت.

دوستانی که مایل هستند با هم ملاقات داشته باشیم می توانند با توجه به جدول زمانبندی مسافرت ما برنامه ی خود را نیز هماهنگ کنند.

جمعه – 27 و شنبه 28 آگوست : استانبول

از یکشنبه 29 آگوست تا پنجشنبه 31 آگوست : وان

از جمعه اول سپتامبر تا چمعه سوم سپتامبر: آنکارا

از شنبه چهارم سپتامبر تا پنجشنبه 9 سپتامبر: کایسری

از جمعه 10 سپتامبر تا یکشنبه 12 سپتامبر: قاضی آنتپ

13 سپتامبر: استانبول و پس از آن تورنتو

در زمانی که ترکیه هستم می توانید با شماره تلفن 05546586495 با من تماس بگیرید.

قابل توجه دوستان دگرباش پناهجو در مالزی و سوریه نیز قابل توضیح است که هماهنگی هایی با دفاتر سازمان ملل در آن کشورها نیز انجام شده است و به زودی خبرهای خوبی خواهیم شنید.

یک همجنسگرای مرد و یک همجنسگرای زن از ایران

دوستان عزیز،
برای انجام یک مصاحبه با یکی از روزنامه های بسیار معتبر کانادا به اسم تورنتو استار نیاز به یک همجنسگرای مرد و یک همجنسگرای زن داریم که مایل باشد با اسم مستعار و رعایت مسائل ایمنی از طریق اینترنت (اسکایپ) مصاحبه کند.

چنانچه داوطلب هستید هر چه سریعتر به ادرس info@irqr.net ایمیل بفرستید تا با شما هماهنگ کنم.

زمان پخش پارازیت

زمان پخش برنامه ی پارازیت صدای امریکا روز جمعه ساعت 11:30 شب به وقت تهران و تکرار برنامه روز یکشنبه ساعت 10 شب به وقت تهران می باشد.

این برنامه از قبل ضبط شده است و امکان تماس تلفنی و … نمی باشد. از دوستانی که ایمیل فرستادند و نظرات خودشان را برای من ارسال کردند بسیار ممنون هستم و از همه ی آنها سعی خواهم کرد که استفاده کنم.

به امید موفقیت و همه ی شما را از صمیم قلبم دوست دارم

نظزات شما در پارازیت صدای امریکا

دوستان عزیز. حتما با خبر هستید که روز جمعه در برنامه ی پارازیت صدای امریکا شرکت خواهم کرد و شاید تا به حال کامنت های بسیار جالب مردم را در صفحه ی پارازیت خوانده اید. ظاهرا در پایان مصاحبه یک دقیقه دقت دارم که به هر مورد مهمی که می خواهم اشاره کنم و مایل هستم این فرصت را به شما دوستان بدهم و متن های شما را بخوانم.
لطفا نظراتتان را برای من هر چه سریعتر با فونت فارسی بفرستید تا گزیده و خلاصه ای از آنها را بخوانم

برنامه ی پارازیت در صدای امریکا

در این جمعه میهمان برنامه ی پارازیت در صدای امریکا هستم و در مصاحبه ی ده دقیقه ای آنها شرکت خواهم کرد. کامبیز حسینی این برنامه را در صفحه ی فیس بوک پارازیت اعلام کرده است و از مردم خواسته است تا سوالات خود را بپرسند و در کمتر از نصف روز حدود دویست و پنجاه کامنت گذاشته است و موضوعات جالبی نیز مطرح شده است.

طبق معمول زمان پخش این برنامه را اعلام خواهم کرد تا دوستان بتوانند آن را مشاهده کنند.

روز ملی‌ همجنسگرایان، دوجنسگرایان، و دگرجنسگونگان ایرانی

دوستان عزیز

باید به سهم خودم از این اقدام شما تشکر و قدردانی کنم. این کار شما من را به یاد عید صدا در حدود ۹ سال پیش انداخت که در آن روز همه با هم گفتیم که امروز روز ملی‌ همجنسگرایان خواهد بود. این حس و یا بهتر بگویم این نام خاطره‌ای شیرین برای همهٔ ما در آن روز و تا چند سال بعد از آن برای ما ایجاد کرد.

مهم نیست که چه روزی برای این هدف انتخاب شود. مهم این است که قرار بگذاریم در یک روز بخصوص بیشتر از همیشه خودمان باشیم. و سعی‌ کنیم این یک روز بخصوص را به ۳۶۵ روز سال گسترش دهیم و فقط خودمان باشیم فرق از هر گونه ماسک و نقاب.

روز ملی‌ همجنسگرایان، دوجنسگرایان، و دگرجنسگونگان ایرانی‌ فرخنده بعد.

آرشام پارسی‌

دستگیری هایی تازه با عنوان «باند همجنسبازان شیراز»

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) در این هفته گزارش هایی مبنی بر دستگیری تعدادی از دگرباشان ایرانی در شیراز دریافت کرده است.
در یکشنیه بیستم تیرماه پلیس به همراه بسیج و اطلاعات سپاه به یکی از میهمانی های خصوصی واقع در حومه ی شیراز به نام پودونک حمله ور شدند. بنا به گزارش های مختلف حدود هفده تا نوزده نفر در این میهمانی دستگیر و به بازداشتگاه اداره ی اطلاعات واقع در بلوار مدرس شیراز منتقل شده اند.
پس از آن پلیس به منزل شخصی آنها رفته و وسائل و متعلقات خصوصی آنها را به عنوان مدرک جرم ضبط کرده است. قرار بر این بوده است که امروز دادگاه عمومی و انقلاب شیراز به پرونده ی آنها با عنوان «دستگیری باند همجنسبازان در شیراز» رسیدگی کند. تا به حال موفق شده ایم مشخصات نه نفر از دستگیر شدگان را به دست بیاوریم و اطلاعاتی از مابقی آنها در دسترس نیست.
مطلع شده ایم که پلیس در صدد به دام انداختن دگرباشان به خصوص در شیراز، اصفهان و مشهد است و احتمال دستگیری های بیشتر در روزهای آینده وجود دارد. سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) به تمام دگرباشان توصیه می کند که کاملا مراقب بوده و مسائل امنیتی را بیش از پیش رعایت کنند. همچنین گزارش شده است که تلفن ها نیز شنود می شوند. بسیاری از دگرباشان آی دی های یاهو، پروفایل ها، فیس بوک و دیگر راه های ارتباط اینترنتی خود را مسدود کرده اند. همچنین خبرهایی نیز گرازش شده است که یک میهمانی در اصفهان نیز مورد هجوم پلیس قرار گرفته است اما هنوز نتوانسته ایم این خبر را تایید کنیم.
دولت ایران سابقه ای طولانی در دستگیری دگرباشان دارد. به عنوان مثال در سپتامبر 2003 گروهی از دگرباشان در یک میهمانی خصوصی در شیراز دستگیر شدند. آنها برای چند روز در بازداشتگاه بودند و بنا به گفته ی یکی از آنها مدام مورد شکنجه و آزار روحی و روانی قرار می گرفتند تا اینکه اقرار کنند. جرم آنها «شرکت در مجالس لهو و لعب» بود.
در ژوئن 2004 پلیس شیراز اقدام به تله انداختن دگرباشان از طریق قرارهای اینترنی کرد. پس از دستگیر شدن آنها مرد ضرب شتم قرار گرفته و در نهایت به تحمل 175 ضربه شلاق محکوم شدند که صد ضربه ی آن اجرا و 75 ضربه به صورت تعلیقی در آمد.
در مه 2007 هفتاد و هشت دگرباش در یک میهمانی تولد در اصفهان دستگیر شدند. پلیس در زمان حمله چراغ را خاموش و تیر گازی شلیک کرده بود و پس از آن همه را مجبور کرده بودند تا به روی زمین دراز کشیده و بر روی آنها راه می رفتند. پلیس سر میهمانان را توسط کیسه و بلوز هایشان بسته و با ماشین های نظامی به بازداشتگاه منتقل شدند. شاهدان گزارش دادند که سر و صورت تمامی میهمانان خونی و زخمی بود.
در ژوئیه 2010 محمد مصطفایی، وکیل دادگستری، اعلام کرد که چهار نفر از موکلانش به جرم لواط محکوم شده اند و یکی از آنها که هجده سال دارد به نام ابراهیم حمیدی به اعدام محکوم شده است.
همچنین در ژوئن 2010 گزارش هایی از احتمال حکم اعدام سه نفر به جرم همجنسگرایی منتشر شد. یکی از آنها هفتاد و چهر ضربه شلاق خورد و یک دوجنسگرا توسط نیروهای امنیتی به قتل رسید.
این ها تنها نمونه هایی است که نشان می دهد حریم خصوصی ایرانی ها رعایت نمی شود و سیستم قضایی عادلی وجود ندارد و دولت جمهوری اسلامی ایران به هیچ عنوان حقوق پایه ای و خصوصی شهروندانش را رعایت نمی کند.
سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) از دولت ایران می خواهد که به این گونه دستگیری ها و نقض حقوقی اساسی شهروندان ایرانی خاتمه دهد و به حریم خصوصی آنها احترام گزارد.

آرشام پارسی
سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR)

قابل توجه دوستان دگرباش به خصوص در شیراز – اصفهان و مشهد

دوستان عزیز
خبرهای تاسف باری از دستگیری دوستان دگرباش در شیراز، اصفهان و مشهد رسیده است. خبرهای تکمیلی را در چند ساعت آینده منتشر خواهم کرد و فقط لازم دیدم که در همین جا به اطلاع عموم برسانم که به هیچ عنوان با کسی قرار نگذارید زیرا که در چند روز گذشته نیروهای بسیج همانند سال 82 اقدام به گذاشتن قرارهای اینترنتی کرده اند و عده ای دستگیر شده اند. لطفا مراقب باشید و از شرکت از میهمانی یا گردهم آیی های خصوصی و دوستانه نیز تا مدتی خودداری کنید تا همانند گذشته گرد و غبار دولتی بخوابد. لطفا دیگر دوستان خود را نیز با خبر کنید.

ازدواج همجنسگرایان در آرژانتین قانونی اعلام شد

حدود چند ساعت است که مجلس سنای آرژانتین به رسمیت یافتن ازدواج همجنسگرایان در آرژانتین رای مثبت داد. قبل از این مجلس به این ازدواج رای مثبت داده بود  و کیرچنر رئیس جمهور آرژانتین هم وسوسه شده بود تا آن را امضا کند و آن را  به عنوان قانون لازم الاجرا اعلام کند. بالاخره این تصویب به مجلس سنا رفت و جلسه تا ساعت چهار صبح ادامه داشت. همزمان ده ها هزار نفر مسیجیان و دیگر اقشار مخالف جامعه دست به تظاهرات زده بودند و خواستار رد این قانون توسط سنا بودند. اما این قانون به تصویب رسید و حدود یک ساعت بعد یعنی در پنج بامداد اولین مراسم ازدواج دو همجنسگرا اجرا شد و قانونا به عنوان همسر یکدیگر معرفی شدند.

آرژانتین اولین کشور امریکای لاتین است که ازدواج همجنسگرایان را به صورت سراسری قانونی اعلام کره است. چندی پیش شهر میزیکوسیتی نیز این قانون را تصویب کرد اما در سرتاسر مکزیک هنوز قانونی نیست.

کشورهایی که ازدواج همجنسگرایان را به رسمیت شناخته اندبه ترتیب عبارتند از: هلند – بلژیک – اسپانیا – کانادا – افریقای جنوبی – نروژ – سوئد – آرژانتین همچنین باید اعلام کرد که ازدواج همجنسگرایان در چند ایالت امریکاو شهر مکزیکوسیتی مکزیک نیز قانونی است.

برای اطلاعات دقیق تر می توانید به برنامه ی هجدهم از سری دوم رادیو رها را بشنوید. http://www.radioraha.net

خبر کشته شدن امیر حسین در سایت سبز لینک

در حال حاضر با جند سازمان در تلاش هستیم تا خبرهای بیشتری از ساری جمع آوری کنیم و هم اکنون دوست و هکار عزیزم حسین علیزاده از سازمان جهانی حقوق بشر دگرباشان خبری را برای من ارسال کرد که در اینجا نیز برای اطلاع عموم منتشر می شود:

«این مطلب رو یکی از دوستانم در ساری به من گفت: ماموران نيروي انتظامي شهرساري در روز 6 يا 7 خرداد يك جوان به اسم امیر حسین کوه زادی را كشته اند. به جرم پوشيدن لباس آستين كوتاه نيرو هاي انتظامي تا سرحد مرگ او را زده اند و طحالش پاره شده و مرده است. در حال حاضر اين خبر در ساري پيچيده است و دولت از ترس شلوغ شدن شهر جنازه را هنوز تا امروز براي دفن كردن تحويل نميدهد.»

لینک: http://www.sabzlink.com/story/4884/

فوری – درخواست عمومی

دوستان عزیز دگرباش،
خبر احتمال اعدام سه همجنسگرا را تا به حال شنیده اید. حتما خبرهایی که در سال های قبل نیز مخابره شده است را نیز شنیده اید. واقعا تاسف آور است و همه ی ما از شنیدن این خبرها ناراحت می شویم و این ناراحتی نه تنها برای خبرهای مربوط به دگرباشان است بلکه اعمال شکنجه و اعدام اساسا کاری شنیع و بدور از انسانیت است.

این خبر را نیز بر روی فیس بوک منتشر کردم و یکی از دوستان کامنت حالبی گذاشته بود که فلان گروه دگرباشان که مرکزش در فلان کشور است این خبر را رد می کند چون کسی این خبر را نشنیده است و این خبر حقیقت ندارد زیرا هیچ مرجع قانونی نیز تا به حال این خبر را تایید نکرده است.

امروز با یکی از دوستان خوبم در داخل ایران زمانی که از من خواسته بود این خبر را تایید کنم، صحبت کردم و لازم دیدم توضیحاتی را در اینجا برای اطلاع عموم بنویسم و از همه یک درخواست داشته باشم.

کاملا منطقی و درست است که اخباری که منتشر می شود با سند و مدرک باشد و بتوان آن را اثبات کرد. اما همه ی ما می دانیم که معمولا نه تنها اینگونه اخبار بلکه اخباری که توسط دوربین ها ثبت و در سرتاسر دنیا نیز مخابره شده است نیز توسط مقامات دولتی انکار می شود پس در این مورد بخثی نداریم.

برخی از دوستان به من خبر داده اند که کسی این خبر را نشنیده است و آیا این خبر صحت دارد؟ در پاسخ باید گفت که خود شخص من نیز در تماس های یکه داشته ام با افراد زیادی مواجه شده ام که اصلا خبری در این مورد نداشتند و هیچ خبری نشنیده بودند اما کسانی هم بوده اند که این خبرها را شنیده اند. حال من نوعی باید چطور تصمیم بگیرم. چون عده ای نشنیده اند پس حقیقت ندارد؟ و چون عده ای شنیده اند پس حتما حقیقت دارد؟

در چنین مواردی باید جانب احتیاط را گرفت و امیدوار بود که این اخبار حقیقت نداشته باشد و کسی جانش را به دلیل گرایش جنسی اش از دست ندهد. یکی از آرزوهای من این است که رضا و علیرضا با ما تماس بگیرند و بگویند که مشکل آنها حل شده و آزاد شده اند. اما وطیفه ای که ما به گردن داریم بسیار مهمتر از این آرزوهاست. همانطور که در متن خبر اشاره شده است در حال حاضر در تلاش هستیم که خبر های بیشتری از این موارد به دست بیاوریم. علاوه بر این گزارش ها موارد دیگری از ضرب و شتم دگرباشان به خصوص در تهران نیز به دست رسیده است که در حال بررسی هستیم.

از تمام دوستان درخواست می کنم که اگر خبرهای بیشتری دال بر صحت این اخبار دارند برای ما ارسال کنند و حتی اگر خبرهایی در نقض این اخبار در دست دارند نیز حتما برای ما ارسال نمایند چون یکی از راه های بررسی صحت و سقم این اخبار بررسی اخبار مخالف آن است که ببینیم آیا تمام شواهد دال بر غیرواقعی بودن خبرها با هم شبیه هستند یا نه. صرفا با استناد به اینکه من این خبر را نشنیده ام نمی توان در صحت خبرهای شنیده شده شک کرد. زمانی می توان به جمع بندی بیشتری برسیم که مثلا تعدادی از جاهای مختلف خبر دهند که مثلا علیرضا را دیروز در فلان جا دیده اند و او توضیحاتی در این باره به آنها داده است. یا مثلا خبرهایی از افراد مختلفی به دست برسد که گویای تناقض با خبرهای موجود باشد.

باز باید تاکید کنم که نشنیدن این اخبار دلیل بر غیر واقعی بودن خبر نیست چون تا صبح روز اعدام ماکوان مولودزاده نیز وجود چنین فردی انکار می شد و یا هنوز در مورد نعمت صفوی اخبار ضد و نقیضی وجود دارد و یا حتی در ارتباط با اعدام دو نوجوان مشهدی نیز هنوز بعد از گدشت این همه سال اخبار مختلفی به گوش می رشد. هنوز خیلی ها نشنیده اند که همجنسگرایان چه مشکلاتی دارند. هنوز خیلی ها نمی دانند که زیرزمینی زندگی کردن یعنی چه، هنوز خیلی ها خیلی چیزهایی که ما از آنها رنج می بریم را نمی دانند.

بنابراین اگر هرگونه خبری دال و یا علیه این اخبار دارید برای ما به آدرس info@irqr.net ارسال کنید. اطلاعات شما کاملا محرمانه خواهد ماند.

آرشام پارسی

احتمال حکم اعدام برای سه همجنسگرای ایرانی

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) به تازگی اخباری دریافت کرده است که حاکی از احتمال حکم اعدام برای سه همجنسگرا و قتل یک دوجنسگرا در شهر ساری است. همکار سازمان در ساری اینچنین گزارش می دهد:

رضا، 23 ساله و علیرضا، 28 ساله با هم دوست پسر بودند و در یک آپارتمان اجاره ای کوچک در شهر ساری زندگی می کردند. علیرضا در دفتر معاملات املاکی پدرش کار می کرد و رضا بیشتر در خانه بود زیرا معمولا توسط افراد محله مورد تمسخر و فشار قرار می گرفت. خانواده ی آنها به شدت مخالف گرایش جنسی و ارتباط آنها با هم و به خصوص زندگی مشترکشان بودند.

در ششم خرداد 1389 نیروهای امنیتی به منزل رضا و علیرضا هجوم می آورند و آنها را به اتفاق چند نفر از میهمانشان دستگیر می کنند. همچنین کامپیوتر آنها به همراه چند مدارک شخصی دیگر با هدف یافتن شواهدی دال بر گرایش جنسی آنها مصادره می شود. میهمانان بعد از گذشت چند روز و با شهادت وجود رابطه ی عاشقانه بین رضا و علیرضا آزاد می شوند. همچنین اطلاعاتی از طریق میهمانان به دست آمده است که خانواده ی رضا یا علیرضا از شکایت داشته اند.

رضا و علیرضا به دادگاه انقلاب ساری واقع در بلوار ارتش منتقل می شوند و خبر تایید شده ای از حکم آنها تا به حال به دست نیامده است اما خبرها حاکی از صدور حکم اعدام آنها دارد.

همچنین در خردادماه 1389، حمید، چهل ساله و یکی از افراد سرشناس بازار ساری پس از تماس همسرش با پلیس، به دلیل ارتباط با یک پسر هفده ساله دستگیر می شود. حمید به تحمل 74 ضربه شلاق محکوم می شود و خبرهایی نیز از صدور حکم اعدام او نیز به دست رسیده است اما متاسفانه هیچ خبری از پسر هفده ساله در دسترس نیست.

امیرحسین، 23 ساله که دوستانش او را دوجنسگرا معرفی می کردند در اواسط خرداد ماه 1389 در حالی که با دوست دخترش شام می خورد توسط نیروهای بسیج دستگیر و به پایگاه مقاومت منتقل شد و متاسفانه در اثر ضرب و شتم زیاد در همان مکان جان باخت.

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) با محکوم کردن دستگیری و شکنجه ی دگرباشان ایرانی توسط نیروهای امنیتی از دولت جمهوری اسلامی ایران می خواهد که به این گونه فشارهای اجتماعی-حقوقی و تجاوز به حقوق فردی افراد خاتمه دهد.

همچنین از سازمان های جهانی به ویژه عفو بین الملل و دیده بان حقوق بشر درخواست می شود که سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) را در انجام تحقیقات تکمیلی یاری کنند.

آرشام پارسی

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR)

غلط

یکی از دوستان می گفت:
«بعضی از آدم ها یک کتاب هستند و برخی آدم ها یک برگه. عده ای سعی می کنند غلط ها را پیدا کنند. در کتاب دو غلط پیدا می کنند و در کاغذ هم دو غلط.»

نسخه ی کپی

خیلی ها بر این تصور هستند که کپی برابر اصل است. شاید قبلا اینطور بوده است اما دیگر شاید صد در صد مصداق نداشته باشد. خیلی وقت ها کپی ها نه تنها برابر با اصل نیستند بلکه خنده دار هم هستند. باید یاد بگیریم که کپی نکنیم و هر کدام از ما خودمان یک نسخه ی اصلی باشیم. حداقل صبر کنیم یک روز از انجام کار اصلی بگذرد و شروع به کپی کردن کنیم.

دوستان عزیزی که مایل هستید از همجنسگرایان حتی برای اهداف شخصی خودتان دفاع و حمایت کنید: لطفا سعی کنید که خلاقیت داشته باشید و کاری کنید که واقعا کمک باشد نه اینکه دنبال سر دیگر فعالان راه بیافتید و هر کاری که کردند از آنها تقلید کنید. یادمان نرود که بار کج هیچوقت به منزل نمی رسد.

شاید این پست برای خیلی ها مبهم باشد اما آن کسی که باید، خواهد فهمید.

برنامه ی یازدهم: همجنسگرا ستیزی

http://www.youtube.com/watch?v=NppovBXoD1Q

برنامه ی دهم: همجنسگرا یا همجنس باز

نوزدهمین شماره ی ندا منتشر شد

ندا، نشریه ی دگرباشان ایرانی، نوزدهمین شماره ی خود را منتشر کرد و هم اکنون بر روی سایت رسمی ندا موجود است.
لطفا ندا را به دیگر دوستان خود معرفی کنید
http://www.nedamagazine.net

برنامه ی نهم: ازدواج

http://www.youtube.com/watch?v=ZJ3mTH-75EE

برنامه ی هشتم: به من بگویید که هستم؟

http://www.youtube.com/watch?v=Pyxc_J-_R_4

برنامه ی هفتم: پاسخ به برخی پرسش ها

آیا همجنسگرایی یک ناتوانی جنسی است؟ آیا می شود یک مرد همجنسگرا عاشق یک زن شود و با او ازدواج کند؟ من یک شکست عاطفی داشتم و از همه ی مردها بیزار هستم. می خواهم لزبین شوم. چه کنم؟

http://www.youtube.com/watch?v=lwecZqBmO8s

برنامه ی ششم: دوستان همجنسگرایان

چطور باید با دوستان دگرجنسگرایمان ارتباط داشته باشیم و اگر آنها از گرایش جنسی ما با خبر شدند چه باید بکنیم؟

http://www.youtube.com/watch?v=GTIGkKdn6uM

برنامه ی پنجم: پاسخی به یک نامه و تجربه ای با یک روانشناس