وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

در ارتباط با بحث هایی درباره ی»روز ملی همجنسگرایان»

مدتی است که بحث هایی در ارتباط با موضوع «روز ملی همجنسگرایان» مطرح شده است و دوستانی هم در فیس بوک با من تماس گرفته اند و معمولا مورد این پرسش قرار گرفتم که به چه دلیل این روز را انتخاب/پیشنهاد و یا حمایت کردم. لازم دیدم با توجه به ادامه ی بحث ها به چند مورد به صورت کوتاه اشاره کنم.

 

1- اینجانب به هیچ عنوان در انتخاب و یا تصمیم گیری و دیگر موارد این روز مداخله ای نکرده ام و تنها اخبار آن را در یکی از شماره های نشریه ی دگرباشان ایرانی، ندا چاپ کرده ایم.

 

2- صفحاتی در فیس بوک نیز به همین منظور درست شده بود و درخواست عضویت در آنها یا ارسال شده بود و یا توسط مدیر صفحه من به لیست اعضا اضافه شده بودم که یا عضویتم را تایید نکردم و یا از آن گروه خارج شدم. تنها به این دلیل که ترجیح می دادم در این تصمیم گیری ها شرکت نکنم و تصمیم گیری ها از طریق دوستان انجام شود.

 

3- یک عده از اعضای جامعه ی دگرباشان در حایی که حالا می تواند فیس بوک و یا ایمیل و … باشد دور هم جمع شده اند و یک روز را تعیین کرده و بحث و تبادل نظر کرده اند و تصمیم گرفته اند که جمعه ی اول ماه مرداد را روز ملی همجنسگرایان ایرانی نام بگذارند. از نظر دموکراتیک بودن ایرادی به این کار وارد نیست به جز نام این روز که تداعی کننده ی انتخاب سراسری این روز توسط اکثریت مطلق اعضای جامعه می باشد.

 

4- به نظر من اگر دوستانی که این تصمیم را گرفته اند باز با هم مشورت کنند و نام این روز را فقط چیزی شبیه روز همجنسگرایان ایرانی بگذارند مشکل خاصی وجود ندارد و هر کس مایل باشد می تواند برنامه های خود را در این روز داشته باشد و همانطور که پیشنهاد کرده بودند به میهمانی بروند و شاد باشند و … اگر در آینده روز به روز بر مقبولیت این روز اضافه شد و یا  امکان ایجاد یک نظرسنجی سراسری وجود داشت می توان نام فراگیرتری برای آن انتخاب کرد.

 

این پست وبلاگ نه در جهت تایید و یا انکار گروه، فعالیت، پیشنهاد و … می باشد و تنها لازم دیدم که در ارتباط با نقش خودم و حتی سازمان کمی توضیح دهم تا ابهامی وجود نداشته باشد.

 

آرشام پارسی

Advertisements

امروز نامه ای به یک روانپزشک و یا روانشناس بفرستید

دوستان عزیز،

همه ی ما دگرباشان یاروزی ناچار شده ایم که به روانپزشک و یا روانشناس مراجعه کنیم و یا مجبور شده ایم و یا خواست خودمان بوده است. به هر دلیل اکثر مواقع انتظاراتمان براورده نشده و مشکلی جدید نیز ایجاد شده است. پیشنهاد می کنیم که نامه ی تهیه شده را پرینت و حداقل به یک روانشناس و یا روانپزشک پست کنید.

سعی کنیم که حداقل این قشر از اجتماع را از خواسته هایمان آگاه کنیم.

دریافت نامه ی پیش نویس شده: letter-May17-2011

سخن اول ندا: به مناسبت روز جهانی مقابله با هوموفوبیا

بیست و هفتم اردیبهشت ماه (هفدهم می) روز جهانی مقابله با همجنسگراستیزی است. در سال های گذشته در معنای همجنسگراستیزی و رفتارهایی که این معنا را دارند صحبت های زیادی شده است. دوستان عزیز دگرباش بارها و بارها نوشته اند، بحث کرده و همچنان تلاش می کنند. همه ی ما می دانیم که ریشه ی همجنسگراستیزی در عدم آگاهی است. قوانین مجازات اسلامی همجنسگراستیز است. سیاستمداران زیادی همجنسگراستیزند. مردم زیادی هم هینطور و در این روز باید به مقابله با آنها برخاست.

اما این مقوله فقط به رفتارهای خشونت آمیز و غیر انسانی محدود نمی شود. رفتارهای همجنسگراستیزانه نیز می تواند در نزدیک ترین افراد خانواده نیز مشاهده شود. و این صرفا منوط به طرد کردن و یا در مواردی کشتن فرزندان همجنسگرایشان نمی شود. این رفتارها می تواند از دوست داشتن زیاد نیز نشات بگیرد. به عبارت دیگر همیشه هوموفوبیا ریشه در نفرت ندارد و گاهی ریشه ی آن عشق است.

برای مثال چندی مادربزرگ یکی از دگرباشان با من تماس گرفت و در ارتباط با نوه ی همجنسگرایش از من سوالاتی پرسید. گفتگوی دوستانه ای داشتیم و خوشحال بودم از اینکه جامعه ی ما آنقدر تغییر کرده است و یا به عبارتی تلاش های جامعه ی دگرباشان به نتایجی رسیده است که مادربزرگ شصت و پنج ساله ی یکی از اعضای جامعه ی ما نه تنها نوه اش را پذیرفته و قبول دارد بلکه از من می خواهد تا با دخترش صحبت کنم تا بتواند با همجنسگرایی پسرش، که او را در اینجا رضا می نامیم، کنار بیاید.

وقتی  با مادر رضا، که او را مینا می نامیم، تماس گرفتم لازم نبود که خودم را معرفی کنم. در ابتدای مکالمه مینا شروع کرد به گریه کردن و گفت که نمی خواهد چیزی بگویی تمام مصاحبه ها و ویدیو هایت را بارها و بارها دیده ام و می توانم کلمه به کلمه اش را از بر برایت تکرار کنم. فقط یک سوال دارم. آیا درست است که عمر این افراد از عمر دیگران بسیار کوتاه تر است و این ها خیلی زود می میرند؟!

تعجب کردم. خندیدم و گفتم چه کسی این حرف را زده است. و همانطور که تصور می رفت از چند خانم ایرانی که دور میز شام جمع شده بودند و گپی می زده اند شنیده بود. بازگوکننده ی این حرف حتی مدعی شده بود که از خودش این حرف را نمی زند و شنیده است که در کتاب های معتبر علمی نیز این موضوع به اثبات رسیده است. این مادر بیچاره که نگران سلامتی فرزندش بود و حتی نمی خواست از نام همجنسگرا نیز استفاده کند نه از روی دشمنی بلکه از روی عشق به فرزندش تلاش می کرد رضا را متقاعد کند که همجنسگرا نیست و می تواند یک فرد «عادی» باشد. و در کل مخالف گرایش جنسی متفاوت او بود چون دلش نمی خواست که دیگران بفهمند که رضا همجنسگراست. حتی بر سر آن میز شام نیز ترس داشت که مبادا حرفی بزند و دیگران متوجه شوند. این رفتار هم نوعی از هوموفوبیا یا هجسگراستیزی است.

سعی کردم تا جایی که مینا دوست داشت حرف بزند و خالی شود. می توانستم درک کنم که یک مادر ممکن است چقدر از شنیدن این خبر ناراحت شود. مینا اولین مادری نبود که با او صحبت می کردم اما حرف هایش دقیقا شبیه بقیه ی مادرها بود. به مینا گفتم که من مادر نیستم اما می توانم تقریبا خودم را جای تو بگذارم و کاملا حق با توست اما یک اشتباه در زندگی ات کرده ای که باعث شده امروز این همه ناراحت باشی و آن اشتباه بزرگ این بوده که آرزوهای خودت را بر روی فرزندت سرمایه گزاری کرده ای. این اشتباه خیلی از پدر و مادرهاست. دوست دارند که فرزندانشان دکتر و یا مهندس شوند. خوب چرا خودشان نشدند؟ دوست دارند که فرزندشان بزرگ شود، ازدواج کند و عروس/داماد و نوه دار شوند. حالا این فرزند آن چیزی نیست که والدینش بر روی آن آرزوهایشان را ساخته بوده اند. مقصر این وسط کیست؟ پدر و مادر و یا فرزند؟ هیچکدام مقصر نیستند. چون اصلا اتفاق خاصی نیافتاده است که بخواهی مقصر را پیدا کنیم. حلا بر فرض محال مقصر هم مشخص شد، می خواهیم چه کار کنیم؟

به مینا اطمینان دادم که مردن هیچ ارتباطی به گرایش های جنسی ندارد و فرزند همجنسگرا نیز با فرزند دگرجنسگرا نیز تفاوتی نخواهد کرد. مهم این است که تو فرزندت را دوست داری و او نیز مادرش را صمیمانه دوست می دارد. باید به خودش افتخار کند که رضا او را آنقدر دوست دارد و به او اطمینان کرده است که راز دلش را با او در میان گذاشته و باید از این بابت خوشحال باشد. رضا می توانست کاری کند که هیچ گاه کسی از همجنسگرایی او مطلع نشود. حتی ممکن بود برای جلوگیری از ناراحتی او تن به خواسته هایش بدهد و ازدواج کند و بچه دار هم شود اما این وسط زندگی چه کسی تباه شده است؟ در این زمان است که باید به دنبال مقصر گشت.

چندی پیش بر روی صفحه ی فیس بوک پاتوق ال جی بی تی این سوال را پرسیدم: اگر یکی از اعضای خانواده ی تان ناگهان به گرایش جنسی شما پی ببرد اولین چیزی که می گویید چه خواهد بود؟ و آیا فکر می کنید این توضیح شما قانع کننده باشد؟

پارسا گفت: خودم را آماده ی موجی از انتقادات، سرزنش ها و تمسخرها می کنم و در جواب حرف هایشان فقط می توانم بگویم که شما نمی فهمید اما مطمئنا آنها قانع نخواهند شد.

ایمان گفت: شاید فکر کنند که به تمام پسرهای فامیل نظر دارم و این خودش مسئله ی جدیدی است. در حال حاضر خانواده ام کمی از بی میلی من برای ازدواج مطلع شده اند و این موضوع می تواند آنها را سردرگم کند و واقعا نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد.

وحید گفت: خانواده ی من با خبر هستند یعنی خودم به آنها گفتم کلی توضیح دادم. البته دعوا و جدل کم نداشتیم و در نهایت خانواده ام تصمیم گرفتند که من را به روانپزشک ببرند تا درمان شوم. درمان نتیجه ای نداشت و من توضیحاتم را زیادتر کردم و مقاله های زیادی به آنها دادم تا مطالعه کنند. سعی کردم که متوجه شوند همجنسگرایی تنها به رابطه ی جنسی با همجنس ختم نمی شود من می توانم عاشق همجنس خودم باشم.

جوانه گفت: شاید به آنها بگویم که همانطور که مادرزادی تک کلیه ای هستم گرایش جنسی ام نیز مادرزادی است. شاید قبول کنند.

نیما گفت: انکار می کنم.

بنیامین گفت: نه انکار می کنم و نه توضیحی می دهم فقط سعی می کنم آنها با یک روانشناس صحبت کنند اما خوب روانشناس خوب و آگاه هم سخت پیدا می شود.

همانطور که از لابلای این چند پاسخ می توان فهمید ترس از فهمیدن گرایش جنسی فقط به خانواده و اطرافیان محدود نمی شود بلکه خود همجنسگرایان نیز از این موضوع ترس دارند و دلیل عمده ی آن این است که نمی خواهد خانواده هایشان را اذیت کنند چون واقعا با توجه به شرایط ایران و عدم آگاهی عمومی قبول مواردی که از آن تابو ساخته شده است آسان نیست.

مقابله با همجنسگراستیزی نیاز به قشون کشی و دعوا ندارد. فقط باید اطلاع رسانی کرد. مینا امروز رضا را بیش از همیشه دوست دارد چون می داند که با همجنسگرا بودن فرزندش رابطه ی مادر و فرزندی آنها خدشه دار نمی شود. فقط باید این موضوع را بپذیرد و مسلما نیاز به زمان خواهد داشت. او حتما می تواند همانطور که دیگران توانستند.

!!!کمپین من یک همجنسگرا هستم!!!

یکی از دوستان در ارتباط با این کمپین از من سوال کرد و پس از یک تحقیق کوتاه نگرانی هایی برایم به وجود آمد که لازم دیدم با شما دوستان در میان بگذارم.

اول از همه با خانم نادره افشاری تماس گرفتم و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم. مشکل اینجاست که خانم افشاری هیچ توضیحی درباره ی کمپین ارائه نکرده اند و نگفته اند که چه برنامه ای دارند. و خوب جمع آوری اطلاعات و آدرس ایمیل دوستان دگرباش بدون بیان هیچ منظور و هدفی درست نیست.

مهم ترین سئوال این است که چه کسی می خواهد امنیت دگرباشانی که می خواهند در این کمپین شرکت کنند را تامین کند؟

اگر قرار بر این باشد که همجنسگرایان بیایند و بگویند که من یک همجنسگرا هستم، آیا به هیچ عنوان به عواقب این کار نیز فکر کرده ایم؟ این چنین حرکت های اجتماعی بسیار به جا و خوب می تواند باشد اما در کشورهایی که سایه ی شکنجه و مرگ بر سر دگرباشان نباشد.

آیا پیشنهاددهندگان این کمپین به این موضوع فکر کرده اند که اگر تنها و تنها یک نفر با شرکت در این کمپین و اعلام اینکه همجنسگراست مورد شناسایی رژیم  و تحت خطر قرار گرفت چه می شود؟ آیا به افزایش آمار پناهجویان فکر کرده ند؟

من به هیچ عنوان معتقد نیستم که باید سکوت کنیم و پاسخ ندهیم و هر چه به سرمان آمد تحمل کنیم بلکه برعکس اهل فریاد زدن هستم اما هر چیزی راه و روش خاص خودش را دارد و از شیوه ی درستی باید انجام شود. گرفتن یک حق نباید باعث از بین بردن حق دیگری شود.  خصوصا اگر بیم آن وجود داشته باشد که هدف بیشتر رسیدن به اهداف سیاسی باشد نه حقوق دگرباشان.

بنابراین تا زمانی که توضیحات واضح و روشنی از طرف خانم افشاری ارائه نشده است تماس گرفتن و منتشر کردن این اخبار را یک نگرانی خاص خود می دانم.

آرشام پارسی

پیام نوروزی

شش سال پیش در چنین روزی!

شش سال گذشت. شش سال پیش در چنین زمانی من در مرز سلماس ایستاده بودم و مهر خروج را در پاسپورت ایرانی ام نگاه می کردم.
باورش سخت بود که خانواده ام، دوستانم، شغل و شهر و کشورم را می گذارم و با پای خودم به تبعید می روم.
هنوز باورش سخت است که چطور توانستم از همه چیز دل برکنم و تنها با یک امید برای فردای بهتر وارد ترکیه شوم.

به خوبی به یاد دارم که چهاردهم اسفند ماه ساعت 12:45 دقیقه ظهر بود که از پنجره ی کوپه ی قطار پرچم ایران و ترکیه که کنار هم بودند را تماشا می کردم.
هیچگاه مرز این همه برایم معنا نداشت. مرزی بین بودن و نبودن، مرزی بین اینجا و آنجا، مرزی بین تو و خانواده ات، مرزی بین تو و دوستانت، مرزی بین تو کشورت، مرزی بین تو و خاطراتت، مرزی بین تو و ملیتت و مرزی بین تو و همه ی چیزهایی که در بیست و چهار سال با آنها مانوس و همراه بوده ای.
سخت بود. گریه می کردم و دلم حسابی گرفته بود.
آن زمان بود که  باز و این بار کاملا جدی به خودم قول دادم و عهد بستم که خودم را وقف کمک کردن به هم احساسانم کنم. دوستان همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگونگانی که مشکلات عدیده شان را از اعماق وجودم درک می کردم. دوستانی که حرف زدن از یادشان رفته بود و یا نای حرف زدن نداشتند. تصمیم گرفتم که «باشم» و کاری را که چند سال پیش از آن شروع کرده بودم را به صورت کاملا جدی ادامه دهم.
امروز ششمین سالگرد خروج من از ایران است. ششمین سالگرد زندگی در تبعید هر چند که تمام آزادی ها را داشته باشی. غمگین است اما خوشحالم.
خوشحالم از اینکه تا به امروز بر سر قول خودم مانده ام و پای تمام سختی ها و مشکلاتش ایستاده ام. خوشحالم که موضوع دگرباشان ایرانی از پستوهای خانه ها به روی میز رسانه های جهانی منتقل شده است. خوشحالم که دوستان خیلی زیاد تری پیدا کرده ام و همراه هم هستیم. خوشحالم که در سختی و ها و خوشحالی دوستانی که از ایران خارج شده اند و درخواست پناهندگی داده اند همراه بوده ام و در حد توانم سعی کرده ام کمک شان کنم. خوشحالم که آغوشم را برای دوستانم باز کردم تا اگر دلشان گرفته است شانه ای برای گریه کردن داشته باشند. خوشحالم که خانواده ام پشتیبانم بودند. خوشحالم که پدر و مادران خیلی از دوستانم با من در تماس هستند و با هم حرف می زنیم تا مشکلی از مشکلات آنها کم کنیم. خوشحالم که نه تنها من هستم بلکه خیلی های دیگر هم امروز هستند. خوشحالم که دیگر نق نمی زنیم که کسی به حال ما دل نمی سوزاند. خوشحالم که خیلی ها هستند که شرایط ما را درک می کنند و در کنارمان هستند. خوشحالم که گذشته ام را فراموش نکرده ام. از خیلی چیزهای دیگر هم خوشحالم که شاید الان به خاطر نیاورم.
امروز دوست دارم باز عهد خودم را تجدید کنم و همچنان در کنار دوستان بی شمارم باشم.
دوستتان دار شما

آرشام پارسی

یک شعر و دو پاسخ

«این شعر معروفی از حمید مصدق هست:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها
به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
» او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
» مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! »
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت»