وب نوشت های من

آرشام پارسی – فعال حقوق دگرباشان

بایگانیِ اکتبر, 2009

صفحه ی نهم دفترچه ام

چند روزی است مشغول کار بر روی شماره ی یازدهم ندا هستم و فردا احتمالن منتشر خواهد شد فقط منتظر مقاله ی آقای رافت هستم که به دلیل مسافرت ایشان به پاریس کمی با تاخیر ارسال خواهد شد.
دوست عزیزم نیز از مسافرت برگشت و چند سوغاتی خیلی دوست داشتنی برایم آورده است. دو تای آنها را بارها تصمیم گرفته بودم که بخرم اما به دلایلی نشده بود. یکی از آنها عطر ورساچه بود. بارها تصمیم گرفته بودم که آن را بخرم اما هم گران بود و هم اینکه فقط در فروشگاه بو می کردم و کمی هم به دستم می زدم و بر می گشتم. دیروز هم این کار را کردم و تقریبن مصمم شده بودم که آن را بخرم اما عجله داشتم و به خانه برگشتم. امروز همان را هدیه گرفتم. دقیقن همین اتفاق هم برای یک دست کش چرمی افتاده بود که باز آن را هدیه گرفتم. سومین هدیه را حدس از قبل حدس می زدم.

Advertisements

صفحه ی هشتم دفترچه ام

دیشب تا حدود ساعت دوازده پرونده های پناهجویان را نگاه می کردم و برای آنهایی که پرونده شان به اصطلاح تاخیردار شده بود نامه های مربوط را ارسال می کردم. با چند نفر از بچه ها در ترکیه هم تلفنی صحبت کردم و گزارش های جدید از اوضاع دریافت کردم. در چند روز گذشته هم چند ایمیل گرفته ام که متاسفانه همه از شرایط بد ترکیه گلایه می کنند. به خصوص روابط بین دگرباشان پناهجو. یکی از آنها می گفت باید از همه دوری کنی تا به تو آسیبی ترسد و چرایش را از من پرسیده بود. برایش نوشتم که واقعن نمی دانم چرا اما م یتوانم شرایط آنجا را درک کنم. وقتی پناهنده هستی و هیچ کاری به جز صبر کردن نداری و اضطراب هم برایت همیشگی می شود ممکن است تصمیم بگیری که راجع به دیگران حرف بزنی و این طرف و آن طرف بروی تا وقت گذرانی کنی و شب هایت صبح و روزهایت شب شود. اگر چنین باشد که خب درگیری و کدورت و … غیر قابل انکار است. برایش نوشتم که خودتان نباید اجازه دهید این اتفاق ها بیافت.

بهترین راه این است که اگر کسی پیش شما آمد و راجع به کس دیگری صحبت کرد بدون رودربایستی بگویید که دوست ندارید بشنوید. دو بار که حرف هایش را قطع کردید و نگذاشتید راجع به دیگران جلو شما صحبت کند (حتی خوبی دیگران را بگوید) آن وقت این فرد دیگر ادامه نمی دهد و همیشه می توانید حرف های خودتان را بزنید و از اینگونه مشکلات دوری کنید. اما این کار ممکن است به زبان ساده بیاید اما اگر واقعن از این شرایط شاکی هستید راهی جز انجام این کار ندارید.

چند روز دیگر هم هالوین است و همه می پرسند که برای هالوین چه کار می کنید؟ من هیچ کاری نمی کنم. روز شنبه سی و یک اکتبر هم مثل روزهای دیگر است برای من.

این لینک را هم می توانید ببینید. تصویری از هالوین از سایت گی رومئو

صفحه ی هفتم دفترچه ام

امروز توی کالج بعد از حدود ده دقیقه یک دختر وارد کلاس شد و گفت من دانشجوی جدید هستم. نگاهی به او انداختم و رو به کنار دستی ام کردم و گفتم لزبین هست. پرسید از کجا می دونی؟ گفتم فکر کن من نتونم تشخیص بدم.
بعد از مدتی معلم جدید این ترم از همه خواست که خودشان را معرفی کنند و یک چیز راجع به خودشان بگویند. نوبت به من که رسید گفتم اسمم آرشام هست. ایرانی هستم. 29 سال سن دارم و فعال حقوق دگرباشان هستم.
بعد از مدت کمی آن دختر که اسمش میرا بود آمد و گفت می توانم ردیف جلو شما بنشینم؟ گفتم بله حتما. راستی، لزبین هستی؟ گفت بله چطور؟ گفتم همینطوری حدس زدم و خواستم مطمئن شوم. گفت من دو هفته است که از لبنان آمده ام و هیچ کس را اینجا نمی شناسم. وقتی که گفتی فعال حقوق دگرباشان هستی خیلی خوشحال شدم و گفتم که بیایم و کنار تو بنشینم. خندیدم و گفتم که دیگر نمی توانی بگویی که کسی را نمی شناسی. من یک نفر. این آقای کنار دستی من دو نفر و این آقای کنار دستی تو هم سه نفر. تا چند روز دیگر هم تعداد دگرباشانی که در کالج خواهی شناخت نیز شاید به ده پانزده نفر هم برسد. نگران نباش.
خیلی خوشحال شده بود. از شرایط لبنان می گفت و اینکه مادرش یک سال پیش فوت کرده است و پدرش از او خواسته که برای ادامه تحصیل به کانادا بیاید و او ناچار شده است که دوست دخترش را در بیروت تنها بگذارد. از موقعیت اجتماعی دگرباشان در لبنان و دیدگاه حمایت کننده ی نسل جوان از این قشر جامعه و خیلی مسائل دیگر صحبت کرد.
قرار گذاشتیم که آخر هفته با هم بیرون برویم و دوست دارم که بیشتر در ارتباط با او دوستان لبنانی مان بدانم.

صفحه ی ششم دفترچه ام

امروز فرصتی شد تا کمی از ایمیل های معوقه ام را پاسخ دهم. چند تا از سوال های مربوط به یک مجله ی آلمانی را هم که تا هفته ی آینده باید آن را تکمیل کنم را نیز نوشتم. یک فیلم مسخره (Wrong Turn 2009) و یک فیلم متوسط (American Gangster) هم دیدم. معمولن تعطیلات آخر هفته برای من عذاب آور است چون حوصله ام سر می رود به خصوص از زمانی که تصمیم گرفته ام کارهای سازمانی ام را در آخر هفته انجام ندهم و به اصطلاح برای خودم کمی تعطیلی بگذارم اوضاع بدتر هم شده است.

حدود ساعت پنج بود که تصمیم گرفتم برای خرید کردن به بیرون بروم. مدت ها بود می خواستم یک کافی میکر بخرم تا مجبور نباشم هر روز صبح حدود ده دقیقه در صف کافی شاپ کالج معطل شوم و امروز فرصت خوبی بود. همینطور که در فروشگاه قدم می زدم چشمم به یک شورت خیلی شیک افتاد. چند بار خواستم دلم را به دریا بزنم و آن را بخرم اما خودم را منصرف کردم. اما بالاخره ده دقیقه به تعطیلی فروشگاه مانده بود برگشتم و نه یکی بلکه دو تا شورت کلوین کلاین هم خریدم. اما طبق معمول بعد از خرید کردن منصرف شدم ولی سعی کردم احساس انصراف از خرید را فراموش کنم تا وسوسه نشوم که آن ها را پس دهم.

شب هم به امیر یکی از دوستان قدیمی ام (همان امیری که در فیلم جهاد برای عشق هم بود) تماس گرفتم تا ببینم اگر خانه است شام بگیرم و به آنجا بروم که خوشبختانه بود. چند ساعتی با هم حرف زدیم و خاطرات گذشته را برای صدمین بار مرور کردیم که در ترکیه چه سختی هایی که کشیدیم. و هر بار می گفتیم که چقدر ما این داستان ها را برای خودمان بازتعریف می کنیم. اما بازتعریف آن ها همیشه برای من خوب است چون نمی گذارد که فراموش کنم کجا بوده ام و هم اکنون کجا هستم و چه وظیفه ای بر دوش دارم.

صفحه ی پنجم دفترچه ام

امروز جلسه ی هیئت امنای سازمان انجام شد. روز خیلی شلوغی بود و اصلن نفهمیدم چطور شب شد. تمام گزارش های مالی، حقوقی، رسانه ای و … را ارائه کردم و خوشبختانه هیچ موردی مبهم باقی نماند و همه چیز توسط حسابدار سازمان بررسی و تایید شد.
یک خبر بد هم شنیدم. دیشب یکی از همجنسگرایان کانادایی که از پارتی بر می گشته است توسط چند نفر در نزدیکی منطقه ی همجنسگرایان تورنتو مورد حمله قرار می گیرد و کشته می شود. خبرهای زیاید از این موضوع منتشر شده است و امروز پلیس تورنتو بخش هایی از فیلمی را منتشر کرد که او در حال راه رفتن به سمت خانه اش بود. هوموفوبیا مرز جغرافیایی ندارد و انسان هایی که احمق باشند همه جا پیدا خواهند شد. شاید هر روز افرادی به دست این احمق ها در یک چهارراهی در گوشه ای از دنیا مورد ضرب و شتم قرار می گیرند و کشته می شوند حال یا به دلیلی گرایش جنسی یا مذهبی یا سیاسی و … به قول مادربزرگم دنیا بد شده است.

صفحه ی چهارم دفترچه ام

امروز رفتم به کالج تا نمره هام رو بگیرم. خوشبختانه همه ی نمره هام بالاتر از 85 درصد بود. اتفاقن امروز تولد یکی از بچه ها هم بود و برای همه کیک آورده بود. خب همه از هم خداحافظی می کردند در حالی که می دانستند از دو روز دیگر ترم بعدی شروع می شود و ممکن است باز هم کلاسی هم باشند.
فردا جلسه ی هیئت امنای سازمان دگرباشان ایرانی (Iranian Railroad for Queer Refugees) یا همان IRQR است و مدیران سازمان از اتاوا و مونتریال به تورنتو آمده اند. قرار است جلسه در دفتر سازمان که به عبارتی همان خانه ی من است برگزار شود و بنابراین باید خرید می کردم. هوا هم سرد شده بود و تا به خانه رسیدم دستانم بی حس شده بود. باید فردا صبح زود هم بیدار شوم و همه چیز را آماده کنم. قرار است که صبحانه را من آماده کنم. تا آخر شب هم باید تمام گزارشات مالی و وضعیت پناهندگان را هم آماده کنم تا بتوانم در جلسه گزارش کامل فعالیت های سازمان در هشت ماه گذشته را ارائه دهم. جلسه از یازده صبح تا شش بعدازظهر ادامه خواهد داشت و بعد از آن در رستوران سنتی شهرزاد شام خواهیم خورد. جای همه ی شما خالی و به امید موفقیت برای همه از جمله من.

و باز هم پاسخی دیگر برای رضا پسر

پاسخ به نوشته ی رضا در این آدرس:
http://5pesar.wordpress.com/2009/10/23/sual09-10-22/

رضا جان. اگر اول از همه پی نوشت شماره ی یک رو پاسخ می دم. تا به حال همیشه به من اعتراض می شده که چرا هیچ پاسخی به اتهاماتی که ماه هاست داره به تو وارد میشه نمی دهی و قضیه را مسکوت می گذاری. دلیل آن رویه شخصی من است که دنبال اتهام زدن و به قول تو توپ را به میدان دیگری هل دادن نیستم. نویسنده هم نیستم که برای پاسخ دادن مقاله نویسی کنم و از فوت و فن نویسندگی استفاده کرده و خودم را خوب و دیگران را با زبانی خوب، بد جلوه دهم. فکر هم نمی کنم لازم باشد که برنامه هایم را بگویم زیرا همه ی شما از نه سال پیش تا به حال در جریان کارهای من بوده اید و همه کارهایی که انجام می شود بر روی سایت سازمان نیز موجود است. هر جلسه، گفتگو و یا از این قبیل فعالیت ها هم که باشد از قبل اعلام یم شود.
برنامه ی خاصی برای آموزش پناهندگان وجود ندارد و وجود این گونه برنامه ها می تواند توهینی باشد به شعور انسان ها چون این وظیفه ی هر فرد است که موارد مختلف را مورد بررسی و ارزیابی قرار دهد و در نهایت تصمیم به انجام کاری بگیرد.
تصور اینکه آرشام پارسی چون آرشام است باید تمام مسئولیت کارها و تصمیم ات و حتی خودکشی کردن افراد را به گردن بگیرد خنده دار است زیرا من با تمام پناهجویان و در کل با چندین هزار نفر ارتباطات هفتگی دارم و نه فرصت آموزش رفتاری فردی وجود دارد و نه اگر وجود داشت من آموزگار آن.
این یک واقعیت است که همه باید خودشان مراقب رفتارها و تصمیماتشان باشند. من هیچ گاه به کسی اتهامی نزدم و همیشه بر اساس اسناد و مدارکی که در اختیار دارم صحبت کرده ام. هر چند که خیلی ها ادعا ها و اتهاماتی به من وارد کرده اند در حالی که هیچ سند و مدرکی نداشته اند و هیچ کس هم از آنها نپرسید که مدرک شما چیست و حالا که بعد از گذشت ماه ها بیان می کنم که چه اتهامات واهی به من وارد شده است از من دلیل و مدرک خواسته می شود. جالب است. یک سال پیش وقتی همه خبرهایی مبننی بر دزدی های آرشام پارسی را با ولع هر چه تمام تر می جویدند کسی نپرسید که آیا سند و مدرکی دارید و اگر هم پرسیدند هیچ گاه آن مدارک را دریافت نکردند. حتی وکیل من نیز وقتی با موکلین آنها تماس گرفت که آیا هیچ مدرکی دال بر خلاف یا هر اشتباه و سواستفاده ی مالی توسط آرشام دارید که این ادعا را می کنید آن را برای مدت یک سال مسکوت گذاشتند و هیچ گونه پاسخی از طرف آنها و همچنین هیچ گونه مدرکی ارائه نشد چون شاید دیگر نیازی به آن نبود. مقام پرزیدنتی محیا شده بود. (آقای احمدی نژاد شما تنها پرزیدنتی نیستید که اینچنانی مقام به دست می آورید)

امروز جلسه ی شورای حقوق بشر همجنسگرایان ایرانی بود و مانی به عنوان رئیس این شورا مدارک و شواهد خود را ارائه کرد و در هفته ی آینده بیانیه شورا منتشر خواهد شد. این صحبت ها فراتر از گفتگوی بین من و مانی بوده است و در یک جلسه ی رسمی و بر طبق اسانامه ای که یک سال پیش تهیه شد این موارد مورد بررسی قرار گرفت و گزارش جلسه منتشر شد. مدارک زیادی وجود دارد که پناهجویان تهدید شده اند، در قبال کمک از آنها درخواست رابطه ی جنسی شده است، متهم به ارتباط با دیگران و تهدید به دست کاری پرونده شان شده اند و موارد دیگری که قبلن نیز به سازمان من و مانی نیز ارسال شده بود.

من هیچگاه نگفتم که حرف های مانی زانیار ادعا بوده است به دلیل اینکه ما بارها در این مورد جلسات تلفنی و اینترنتی داشته ایم و با افراد مختلفی نیز گفتگو کرده ایم تا صحت و سقم آنها را دریابیم.

با دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه و همچنین سفارت های کانادا، استرالیا و سازمان طرف قرارداد دولت امریکا هم در ارتباط مداوم هستیم و مطلعیم که چه اقداماتی انجام گرفته و گزارش دقیق آنها را نیز برای این سازمان های نام برده شده نیز ارسال نموده ایم.
هر زمان که پناهجویان نیز از ما سوال کرده اند پاسخ داده ایم اما ما این حق را نداریم که برای کسی تکلیف مشخص کنیم که با فلانی حرف بزن یا نزن. این تصمیم و اختیار خودشان است که حرف بزنند یا نزنند.

همیشه نوشتن ساده تر از عمل کردن است و باید دید ادعای افراد مبنی بر نوشته هایشان است یا رفتار آنها.

رضا جان بحث بر سر قانع کردن نیست. امروز در مدت زمانی که برای صحبت در جلسه ی شورا داشتم به موردی اشاره کردم که بد نیست در اینجا نیز بنویسم: ما فعالان حقوق دگرباشان ایرانی باید امروز مراقب باشیم که چه کارهایی می کنیم که در آینده مسئول اتفاقات بد نباشیم. به هر حال نام همه ی ما در آینده خواهد ماند. هنوز وقتی نام محسن رضایی می آید خیلی ها می گویند او هزاران نفر را کشت چون خبردار شده بود که عملیات فاو لو رفته است اما با این وجود دستور حمله داد. خود محسن رضایی شاید شخصن کسی را نکشته بود اما مسئولیت مرگ آن رزمندگانی که در آن عملیات کشته شده اند تا ابد بر گردن محسن رضایی است چون می دانست و چمش را بست. امروز هم ما باید مراقب باشیم که در آینده مسئولیت بیچاره شدن و به فلاکت نشستن دگرباشان بر گردنمان نباشد. اگر چیزی دیدیم بگوییم و اگر خلافی سر زد بیان کنیم تا جلو عواقب آن گرفته شود. این می تواند همان موردی باشد که قبلا گفتم خود تو هم باید اقدام کنی. اگر دوست داشتی می تواینم در این مورد بیشتر صحبت کنیم.

بر خلاف میلم این کامنت طولانی شد اما در آخر باید اضافه کنم که من، مانی و دیگر فعالان دگرباش و همه ی جامعه ی دگرباشان داخل و خارج ایران به اندازه ی کافی مورد تبعیض قرار گرفته و سختی کشیده ایم و این وظیفه ی ماست که اجازه ندهیم از این به بعد این موارد تکرار شود. بیکار هم ننشسته ایم.